#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_183
کشیدم....اولش ترسیدم تو خیابون کاری بکنم اما به خاطر اینکه شیشه های ماشین
دودی بود خیالم کمی راحت شد.....فندکی که دیشب سعید بهم داده بود تو جیب مانتوم
بود...بلافاصله اونم بیرون اوردم و شروع کردم.....
حالم کمی بهتر ده بود...انگار تازه حس میکردم خون به مغزم رسیده....یکم دیگه
از اون بسته باقس مونده بود....بسته رو جمع کردم و به همراه پایپ توی کیفم
انداختم....گوشیمو از روی داشبورد برداشتم و بلافاصله شماره ی سامان رو گرفتم.....باید
هرجوری بود پول جور میکردم و تولد فردا شب رو برگذار میکردم....
بار اول جواب نداد...حدس زدم چون تو این ساعت کافه شلوغه نشنیده....دوباره
شمارشو گرفتم....اینبار با دومین بوق جواب داد: جونم پری....
_الو سلام سامی....خوبی؟!
_مرسی عزیزم بعد نیسم...تو خوبی؟! شوهرت خوبه؟!
_مرسی من خوبم..آرمانم خوبه....
_ چه خبر...کاری داشتی زنگ زدی بعد اینهمه وقت؟!
_کدوم همه وقت؟!
_تو خیلی وقته شماره منو نگرفتی خانوم....
_راستش سامی....به کمکت نیاز دارم.....
_واااای خدا به خیر بگذرونه....آخرین باری که یکی از شما دیونه ها اینجوری
باهام حرف زد هستی از پله ها افتاده بود و منهدم شده بود....بگو ببینم کیو کشتی؟!
_سامان مسخره بازی درنیار...
_پری تو حالت خوبه؟! چرا اینقدر عصبی؟!
_خوبم فقط یکم حوصله ندارم...
_باشه بگو ببینم چی شده....
_راستش فردا تولد آرمانه....میخوام براش تولد بگیرم...
_خب به سلامتی....زنگ زدی دعوت کنی...
_ نه....
_نه؟!
_ینی آره...هم دعوت....هم اینکه...
_پری جون به سرم کردی چرا اینقدر دس دس میکنی راجت حرفتو بزن من اگه
کاری از دستم بربیاد کوتاهی نمیکنم....
romangram.com | @romangraam