#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_185


_میخواستم س میز همیشگیمون بشینم...

پرهام نگاهی به میز کرد و گفت: میبینی که پره....اما...میخوای بلندشون کنم؟!

_نه بابا واجب نیست حالا....میرم ی جای دیگه....

_باشه...چی بیارم برات...

_مثل سابق.....میل شبک توت فرنگی....

_ چشم....برو بشین الان میارم....

به سمت ی میز که جاش حسابی دنج بود رفتم و نشستم.....چند دقیقه بعد پرهام

با سفارشم اومد....

لیوان بلند میل شیک رو روی میز گذاشت و درحالی که خودش هم رو به روم

میشست گفت: خب....بفرمایید....

_ دستت دردنکنه....مهرداد کجاست؟!سامان؟!

_مهرداد که پای صندوقه...امروز یکی از بچه ها مرخصی گرقته فعلا گیره نمیتونه

بیاد...

_یادم باشه دارم میرم برم پیشش...سامان چی؟!

_سامانم گفت میرم بیرون کار دارم....

_آهان...

با این جواب پرهام متوجه شدم که سامی چیزی راجب تقاضای من به بچه ها

نگفته...

حسابی تو حال و هوای خودم بودم که با تکون دادن دست پرهام جلوی صورتم به

خودم اومدم.....

_ کجایی دختر....

_ هیچی همینجا...چیزی گفتی؟!

_پرسیدم شوهرت خوبه؟!

_آره بدنیس....فردا تولدشه...

_ااا...به سلامتی....

_قربانت....فردا ی جشن کوچولو گرفتم...میخوام شماهم باشید....

_حتما...میدونی که من یکی هلاک مهمونیم....

_آره در جریانم...از طرف من مهردادم دعوت کن...

_باشه حتما...خونه خودت؟!

_نه....آدرس جارو بعدا برات میفرسم...

_باشه...

romangram.com | @romangraam