#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_173


شت و پت کردی...

همونجور داشتم سر اون نخود بدبخت توی شکمم غر غر میکردم که صدای کلید

و بعدم قفل در منو به خودم اورد....برگشتم و به در نگاه کردم....سیاوش بود.... چهرش

عصبی و درهم بود....تاحالا اینجوری ندید بودمش....

دستمو به دسته ی مبل گرفتم و همونجور که تقلا میکردم از روی کاناپه بلند شدم

وگفتم :سلام اقای...

هنوزحرفم کامل از دهنم بیرون نیاومده بود که سیاوش مثل برق و باد به سمت

اتاق رفت و در اتاق رو محکم بست....

ناخداگاه تو جام پریدم و با تعجب خیره موندم به در اتاق....این چش بود چرا گر

گرفته بود....یکم دلم گرفت اما بیشتر از اون فکرم درگیر شد....ینی چیشده که حتی

جواب سلامم نداده....وای خاک بر سرم نکنه برا هستی اتفاقی افتاده....باید هرجور شده

دلیل ناراحتیشو بفهمم هرچی که باشه نباید تو خودش بریزه....

نمیتونستم عصبانیتشو تحمل کنم حتی اگه مقصر من نبوده باشم....به سمت

یخچال رفتم و درشو باز کردم..... پاکت شیر کاکائو رو دراوردم و تو لیوان سیاوش ریختم

و چند برش کیک شکلاتی هم کنارش گذاشتم و بعد به سمت اتاقش رفتم...

پشت در اتاق ایستادم...ی نفس عمیق کشیدم و همزمان دوتا تقه به در زدم زیاد

منتظر نمونده بودم که صداشو شنیدم :بیا تو هیوا

دستگیره رو به سمت پایین فشردم و آروم درو باز کردم و وارد اتاق شدم.....

ی نگاه اجمالی بهش انداختم...در حد یک کلمه میشه گفت داغون بود....موهای

ژولیده و کروات شل شده دور گردنش این داغون بودن رو تو یک نگاه به آدم الغا

میکرد.....روی تخت نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود.....

نتونستم طاقت بیارم و بی قرار صداش زدم:سیا؟

_سیاوش:جانم؟

به سمتش رفتم و سینی رو روی میز عسلی کنار تخت گذاشتم و خودمم کنارش

نشستم....دستامو دور کمرش حلقه کردم و درحالی که سرمو روی شونه هاش میزاشتم

گفتم:چیزی شده؟!میخوای باهام حرف بزنی؟!

سیاوش که انگار منتظرشنیدن همین کلمه بود بدون مخالفت گفت: بابات با یه

شرکت قرار داد بست که نباید میبست....هرچی بهش گفتم به حرفم گوش نکرد هرچقدر

سعی کردم متقاعدش کنم فایده نداشت و آخرشم اون قرار داد مزخرفو بست.....

خودمو ازش جدا کردم و درحالی که اروم کیک رو برش میزدم گفتم: حالا چه

قراردادی بود؟! خیلی بزرگه؟!

romangram.com | @romangraam