#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_172
_جانم مهسا
_سلام اشکان
_سلام خانوم ...جانم کاری داشتی؟
_اشکان...میخواستم بگم که....امشب...
هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت: مهسا :میتونیم امشب بریم رستوران و باهم
شام بخوریم؟
از اینکه حرفمو زده بود و کارو واسم راحت تر کرد لبخند ریزی روی لبام نقش
بست....داشتم از ته دل خداروشکر میکردم که همه چیز ی فکر اشتباه بوده و اشکان به
زن دیگه ای حتی فکر هم نکرده...
با خوشحالی گفتم: حتما....
اشکان که انگار توقع همچین واکنشی رو نداشت حسابی جا خورده ولی از پشت
تلفنم میتونستم برق نگاهش رو حس کنم.....
_اشکان: پس ساعت هشت میام دنبالت....
_باشه...منتظرم....فقط..
_فقط چی؟!
_وقتی داری میای دنبالم وسایلتم برگردون خونه....دیگه بسه این قهرو دور
بودن....
اشکان با شور خاصی گفت: مهسا حالت خوبه؟!!!
_آره خوبم....شب مفصل راجبش حرف میزنیم....
اشکان باشه ای گفت و بعد ار ی خداحافظی گوشیو قطع کرد...
امشب باید از دلش دربیارم...بهترین موقعیت ممکنه که همه چیزو مثل روز اولش
کنم....
گوشیو برگردوندم توی کیفم و با شوق به سمت ماشین رفتم و بارم صدبار تو دلم
خدارو شکر کردم که همه ی اینا چیزی جز محملات ذهن خسته ی من نبوده.....
( هیوا )
روی کاناپه نشسته بودم و بی هدف کانال هارو بالا و پایین میکردم.....سرمو به
سمت شکمم خم کردم و گفتم: هوووف...فینگیلی ببین مارو از همه چی
انداختی....حوصلم حسابی سر رفته...الان یا باید باشگاه بودم...یا تو بهزیستی پیش بچه
ها....یاهم دنبال کارای درس و دانشگاه....ولی ماشالله با ورود پر انرژیت زدی همه چیزو
romangram.com | @romangraam