#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_174


سرشو تکون داد و گفت:با ی شرکت که تقریبا در شرف ورشکستگی بود قرارد داد

بسته...میگفت طرحاشون خوبه و نقشه های خوبی دارن اونام با ترفند نقشه هارو تا بعد از

قرار داد نشون بابا ندادن....

برش کوچیک کیک رو سر چنگال زدم و به سمت لبش بردم و گفتم: خب....

دستمو پس زد و با گفتن ی میل ندارم ادامه داد: هیوا طرحاشون ی مشت خط

خطیای بی بنیه و اساسه...حتی کسی که ی واحد معماری پاس کرده باشه میدونه

طرحاشون واسه ساختن تویله هم به درد نمیخوره چه برسه به برج سازی....دارم دیونه

میشم هیوا...اگه نتونم ی بندی ماده ای تبسره ای چیزی پیدا کنم طبق اون قرار داد باید

تمام ضرر و زیان سهامدارا و طلبکارای اون شرکتو من بدم....

_ چرا..مگه ی قرار داد کاری نیست....ضرر که به عهده ی تو نیست...

_ د اشکال کار همینه دیگه....این قرار داد جوری بوده که انگار ما دوتا شرکتو

یکی کردیم.....ینی طرح از اونا...پول و ساخت و ساز از ما....حالام که طرحاشون ی

مشت جفنگیاته باید به سهامدارا ضرراشونو بدیم...

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نگران باش....ایشالله ی راه چاره براش پیدا میکنی و

حل میشه ناراحت نباش عزیزم.....با وکیل شرکت حرف زدی؟!

_آره باهاش تماس گرفتم گفتم هرچه سریعتر ی غلطی بکنه....ولی باید با هستی

هم ب مشورتی بکنم.....

_آره به اونم زنگ بزن...راسی مگه نمیخواسی بعد برگشتنش اونو وکیل شرکت

بکنی؟!

_میخواستم اما...موقعیتو که دیدی اصلا وقت فکر کردن به کارو اینجور چیزا

نبود....

_آره خب.....

سیاوش پوفی کشید و دوباره سرشو بین دستاش گرفت اما یهو به حالتی که انگار

چیزی یادش بیاد سرشو بلند کرد و گفت: راسی هیوا....

_جانم

_بریم سونوگرافی؟!

_الان؟

_اره دیگه مگه واسه امروز وقت نگرفتی؟!

_اااا آره راس میگی اصلا حواسم نبود....ولی ولش کن....الان حال و حوصله

نداری نریم بهتره....زنگ میزنم ی روز دیگه وقت میگیرم...

_ نه بابا این حرفا چیه خانوم فحش میدی؟! من واسه زن و بچه ام وقت نزارم برا

romangram.com | @romangraam