#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_291


بعد از حدود ده دقیقه ای اومد بیرون.مشغول کارای خودم بودم اما حواسم بهش بود.کمی خمیده راه می رفت.سرمو به دوطرف تکون دادم که باز فکر هجوم نیاره ،کاملا حواسمو دادم به کارم.نمی دونم چقدر گذشت که سینی صبحانه خالیه خالی جلوم ظاهر شد.با تعجب نگاه کردم.انقدر گرسنش بود یا شایدم ریخته دور؟نه گمون نکنم.ته ظرف تخم مرغ رو دیدم قشنگ با نون تمیز شده بود.سعی کردم جلو خندم رو بگیرم که موفق هم بودم.

-حالا قرص میدی؟

دست تو جیبم کردم و مسکنی رو درآوردم و سمتش گرفتم.رفت بگیره که سریع دستشو گرفتم و به چشماش نگاه کردم:

-از این به بعد زن منی!مال منی!حق نداری با حسام یا هیچ مرد دیگه ای حرف بزنی!حرف زدنتم خیانته!

بی روح به چشام نگاه کرد و آروم گفت:

-قرص رو بده!

-قرص رو بده!

بی حال بود،صورتش زرد بود.ته این صبحونه رو در آوردی دیگه چته؟همونجوری که دستش تو دستم بود میز رو دور زدم و رفتم کنارش.به صورتش دست زدم و گفتم:

-چته؟

یه قطره اشک از چشمش اومد.چشام گرد شد.جلو روی من؟اشک؟چرا؟یهو گفت:

-درد دارم.

کپ کردم.این نیازه جلو من داره اعتراف می کنه درد داره؟قلبم گرفت!من داشتم بخاطر خودم داغونش می کردم.من داشتم...من داشتم چیکار می کردم؟رو دستام بلندش کردم.آروم گذاشتمش رو تخت.چشماش هنوز پر اشک بود.آروم پرسیدم:

romangram.com | @romangram_com