#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_292
-کجات درد می کنه؟
فقط نگاه می کرد.
-دلت درد می کنه؟
سرشو به دو طرف تکون داد یعنی نه.
-نمی خوای بگی کجات درد می کنه؟
بازم سرشو به دوطرف تکون داد.کلافه مسکنی در آوردم و با لیوان آب کنار تخت دادم به خوردش.بی هیچ حرفی پتو رو دور خودش پیچید و چشماشو بست.حس کردم چشماشو به روی من بست.من دارم چیکار می کنم خدا؟کلافه تو اتاق قدم زدم.حالا باید چیکار کنم خدا؟
*****
چند روزی گذشت.نیاز به هیچ عنوان حرف نمی زد.آروم شده بود.تمام کارش تو روز شده بود خوابیدن یا نشستن.غذا هم به زحمت می خورد.دیگه حتی به حرف منم اهمیت نمی داد.کلافه شدم.این حرف نزدنش بی محلیش باعث شده بود یه خلا بزرگ حس کنم.خلایی که با هیچ چیز پر نمی شد.
از دستشویی بیرون اومد و داشت سمت تخت می رفت که سریع سدش شدم.بی روح ،مثل این چند روز بی روحه بی روح نگاهم می کرد.حس می کردم یه چیزی تو چشماش شکست.یه چیزی تو وجودش شکست.
-چرا حرف نمیزنی؟
فقط نگاه.
دستمو جلو چشمش تکون دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com