#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_290
خوابم نمی برد.یه دوشی گرفتم.از روشنی کم هوا معلوم بود دم دمای صبحه.لباسامو پوشیدم و مشغول خشک کردن موهام بودم که نگام افتاد به نیاز.به خودش پیچیده بود.دستش رو دلش بود.حوله رو دور گردنم انداختم و پتو رو بیشتر روش کشیدم.بهش نگاه کردم.چهره ی مظلوم مثل همیشه!
با ناراحتی بهش نگاه کردم.من دلم نمی خواست اینجوری باهم باشیم،دوست نداشتم اینجوری...کلافه شدم.تف به ذاتم که نمی تونم اون برگه ی لعنتی رو پیدا کنم.تف!نیاز منو ببخش که اینجوری شد.خم شدم و آرم پیشونیشو بوسیدم.خیلی آروم گفتم:
-ببخشید!
چند ساعتی گذشت، هوا هنوز مثل اول صبح بودولی ساعت حدودای 10 بود.نیاز گاهی غلطی می زد و ناله ای می کرد اما بلند نمی شد.حوصلم سر رفته بود.دلم می خواست بلند شه و غر بزنه.عصبی بشه بهم کم محلی کنه.این خوابیدن پیش از حدش عصبیم می کرد.با تقه ای که به در خورد بلند شدم و در رو باز کردم.نازگل با سینی صبحانه جلوم ظاهر شد و گفت:
-ارباب گفتین مقوی باشه!
سینی رو از دستش گرفتم و در رو بستم.برق رو روشن کردم.سمت تخت رفتم و سینی رو گذاشتم رو میز توالت.نیاز رو تکون دادم و گفتم:
-نیاز پاشو!
چشاشو ارومم باز کرد.بهم خیره شد بعد انگار یادش اومده باشه اخم کرد و خواست بلند شه که متوجه وضعیتش شد.سریع پتو رو دور خودش پیچید.اخماش تو هم رفت که دیگه می دونستم از درده نه عصبانیت!ولی بعدش با اخم غلیظی نگام کرد.پوزخندی زدم و گفتم:
-زن ارباب نمی خواد صبحانه بخوره؟
اصن جوابمو نداد.ناراحت بودم ولی خوشحالم بودم.لااقل از دستم عصبی بود.باز نمی خواست با لبخند حرصمو دربیاره.پوزخندم پررنگ تر شد و گفتم:
-درهرصورت بخاطر خودت میگم تا اینا رو نخوری از مسکن خبری نیست.باید درد بکشی!
نگاهم نکرد.بلند شدم و رو صندلی خودم کنار پنجره نشستم.بخار گرفته بود.بعد از چند دقیقه صدای در حموم رو شنیدم.با این حالش اول رفت حموم؟باز با آب سرد دوش نگیره؟بلند شدم که برم بهش دوش آب گرم بگیره اما سریع نشستم.مگه برات مهمه پرهام؟نه!پس چرا ازش عذر خواهی کردی؟نمی دونم بخاطر عذاب وجدان.کلافه بودم نمی دونم چمه؟!
romangram.com | @romangram_com