#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_284


ازم دور شد و رفت.برگشتم که با پوزخند حسام مواجه شدم تا منو دید خندید گفت:

-فکر نمی کردم جلوش وایسی در این حد!

چشم غره ای بهش رفتم هنوز ازش ناراحت بودم.

از اومدن مامان و حسام یه هفته ای می گذره،بدون هیچ تنشی!مامان یه کلمه هم حرف نمیزنه.حسام با احمد خیلی صمیمی شدهو من نگران حسامم ،می ترسم احمد بلایی سرش بیاره.

دستم خوب شده بود اما محض احتیاط هنوز بسته بودمش،گاهی نرمش می دادمش فقط.تو این یه هفته تمام حرف من و پرهام درباره ی ارباب تو جنگل بود؛من می گفتم احمده،پرهام می گفت حسامه؛من به حسام اعتماد داشتم و پرهام به احمد،و این خیلی ما رو دور می کرد!شبا پیش مامان می خوابیدم که نکنه کسی شبونه اذیتش کنه.همش هم مواظب حرکات احمد و عمه بودم.یواشکی حرف زدناشون بیشتر به چشم میومد.

-نیاز اون پرتقال رو برام پوست بکن!

متعجب بهش نگاه کردم.نازگل سریع گفت:

-ارباب اینکاره منه.چرا خانوم؟

پرهام چشم غره ای بهش رفت و رو به من گفت:

-از دست خانومه آدم یه کیف دیگه داره ،مگه نه؟

چشم غره ای بهش رفتم.وقتی نگاه مامانو رو خودم دیدم یاد نگرانیاش افتادم که سعی داشت منو از اتاق بندازه بیرون و با چشم به در اتاق پرهام اشاره می کرد.بهش گفته بودم ما مشکلی ندارم خودش بهم گفته بیامو حالا انگار باید ثابت می کردم.با حرص یه پرتقال کوچولو برداشتم که پرهام گفت:

-نه اون کوچیکه،اون بزرگه رو بردار!

romangram.com | @romangram_com