#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_283
محکم و با اقتدار گفت:
-نه،اونا نمیان!
و ازم دور شد.هنوز یه قدم نرفته بود که گفتم:
-چیه؟می خواین کنارم نباشن راحتتر بکشیدشون؟
با چنان سرعتی به طرفم برگشت که کپ کردم.عصبی گفت:
-تو چی گفتی؟
-مگه دروغه؟
نزدیکم شدم و در حالی که انگشتشو تو سرم فرو می کرد گفت:
-مغز کوچولوت گنجایش نداره بفهمه اونی که سه روز پیش مرد برادرم بود؟انقدر بچه ای؟
-من دیگه به هیچکس اعتماد ندارم.
با اخم گفت:
-بیارشون اما انتظار احترام نداشته باش.مهمون ناخونده احترام نداره.
romangram.com | @romangram_com