#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_285


چپ چپ نگاش کردم که اخم کرده بود.یه بزرگ برداشتم و شروع کردم به پوست کندن.عاشق میوه پوست کردن بودم.بدون در نظر گرفتن اینکه واسه پرهامه با لذت تمام پوستشو جدا می کردم.وقتی کاملا تمیز شد،تیکه تیکش کردم و تو پیش دستی چیدمش.با حس اینکه یه نفر کنارم نشسته سرمو بلند کردم.پرهام با لذت به پرتقالا نگاه می کرد.همینطور که چشمش به پرتقالا بود گفت:

-این پرتقال خوردن داره!

در اینجا باید گفت فازت چیه عمو؟یه دفه عصبانیه یه دفه خوب.مشکوک بهش نگاه کردم که یه دفعه پیش دستی رو از دستم کشید و شروع کرد به خوردن.با بهت نگاهش می کردم.از کی تا حالا پرتقالی نخورده بودی؟طفلکی!

تا تهشو در آورد و یه تیکه هم نداد من بخورم.در حالی که لبخند پیروزمندانه ای رو لبش بود گفت:

-از ین به بعد هرشب باید برام پرتقال پوست کنی.ویتامین خونم کم شده.

و من مبهوت این محبت یهوییش.با بهت بهش نگاه می کردم که دم گوشم گفت:

-مادرت حرف نمیزنه اما من حالیمه چی خوشحالش می کنه.نگاش کن لبخند رو لبشه،بخاطر من نه بخاطر مادرت اینکارا رو انجام بده!

تو و این فکر مهربون؟بیخیال پرهام!من خر نیستم.به مامان نگاه کردم که با لبخند و تحسین بهمون نگاه می کرد.نگاهم افتاد به احمد و حسام که اونام می خندیدن اما نگاه احمد دوستانه نبود.بارها به حسام گفته بودم از احمد خوشم نمیاد اما اون می گفت تو مردا رو نمی شناسی من می دونم پسر خوبیه،تاحالا هیچ بدی ازش ندیدم ولی از دید من از چشای این بشر هم بدی می بارید.

مامان بلند شد که بره بخوابه.نگاهی به ساعت انداختم دقیقا سر ساعت 11 مثل هرشب.سریع از جام بلند شدم و همراهیش کردم.تو این یه هفته به اندازه 70 سال پیرتر شده بود.دیگه حتی نمی تونست درست از پله ها بالا بره.می دونستم بابا رو خیلی دوست داره و رفتن بابا خردش کرده.بهش کمک کردم و باهم از پله ها بالا رفتیم.دم در اتاقش بودیم که دستم کشیده شد.پرهام با لبخند گفت:

-اگه اجازه بدین من امشب زنمو از شما قرض بگیرم!

مامان با لبخند سری تکون داد و دستمو ول کرد.با تعجب بهش نگاه کردم با بسته شدن در رو به پرهام با اخم گفتم:

-هیچ معلوم هست چیکار می کنی؟

romangram.com | @romangram_com