#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_264


چشممو تو حدقه گردوندم و گفتم:

-ببین می خوای سردی هوا رو هم بنداز گردنش.

-ســــــــــــــــلام!

به سمت صدای ناآشنای مردی برگشتم.با تعجب بهش نگاه می کردم.با خنده جلو اومد و گفت:

-نمی دونستم ورودم انقدر تعجب میاره.احمد هستم پسر عمه پرهام.

ودستشو جلو آورد.پسر عمه پرهام.یعنی پسر عمه خانوم؟یعنی پسر اون مرده؟یعنی؟واقعیت داشت؟شوکه بهش نگاه می کردم.چشماش رنگ صداقت نداشت.اخمام تو هم رفت.

-مگه وضعیت دستشو نمیب ینی؟چجوری بهت دست بده؟

دستشو کنار کشید و با پوزخند گفت:

-دست دادن پیشکش نگفتی عروس لال گرفتی!

اخمام بیشتر تو هم رفت.اصلا به دلم ننشست.نمی دونم یه جوری بود.دلم نمی خواست باهاش هم کلام شم.بی هیچ حرفی بلند شدم.دستم تیر کشید.سریع دست دیگمو تکیه گاهش کردم.

-کجا؟

بدون اینکه جوابی بدم به راهم ادامه دادم.صداشونو می شنیدم:

romangram.com | @romangram_com