#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_222


-برو خدارو شکر کن الان نمی تونم بلایی سرت بیارم وگرنه...

عصبی قدم زد.دوباره اومد سمتم که خودمو به دیوار تکیه دادم.نفساش تند شده بود.رو تخت نشست.عصبی تو چشمام نگاه کرد:

-کجا بودی؟

چشاش عصبی بو،.پر سوال،پر از نمی دونم ولی خفم می کرد!هیچی جوابشو ندادم.جوابی نداشتم که بدم.شایدم داشتم.دستمو گرفت و منو کشید.دستمو پیچوند پشت کمرم.دردی که تو دستم پیچید نفسمو به شماره انداخت ولی نمی خواستم کم بیارم نباید کم میاوردم.کنار گوشم با فریاد گفت:

-کجــــــا؟

با صدای نه چندان صافی گفتم:

-جنـــ...ـگل

پوزخند عصبی زدی دستمو از پشت کمرم آزاد کرد و گفت:

-خب بیا بریم این جنگل رو نشونم بده.

دوست نداشتم توضیح بدم.دستمو از دستش کشیدم بیرون و با فریاد گفتم:

-نمی خوام!نشون نمی دم.همه چیزای شخصی منو گرفتی نمی ذارم آرامشمم بگیری.ازت بدم میاد!

هولش دادم و با فریاد گفتم:

romangram.com | @romangram_com