#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_221
بلانسبت خر.
-از لحظه ای که رفتی اولین جایی که رفتم همون خراب شده بود.جالبه نکنه روحی اومدی تو اتاقت و من ندیدمت هان؟از کدوم در اومدی تو که هیچکی ندیدت.وایسا ببینم اصن اون خونه در داره؟تازه ساعت ها هم اونجا موندی؟
شوکه شدم.هیچوقت دروغگوی خوبی نبودم.واسه همین خرابکاریامو حسام جمع و جور می کرد.حالا باید چی می گفتم؟یاد حرف حسام افتادم که همیشه می گفت:
"وقتی دروغ گفتی تابلو شدی،با داد و بیداد دست پیش بگیر.همیشه جواب میده.تضمین شده است!"
زیر پوستی لبخندی زدم و صدامو بردم بالا:
-اصن چرا من باید بهت جواب پس بدم؟ اختیار خودمو که دارم.اصن رفتم بیرون گشت و گذار،رفتم هرجا،چرا باید به آدم عصبی مث تو جواب پس بدم؟
یه ابروشو بالا داد و با نگاه خشمگینش براندازم کرد.یعنی جواب داده؟از نگاهش که اینجوری برنمیاد.قدمی سمتم برداشت که به سختی خودمو نگه داشتم.محکم وایسادم در حالی که تمام سلولام داشت می لرزید.بازومو تو دستاش گرفت و در گوشم طوری که صداش واضح ترین صدای ممکن بود گفت:
-مثلا اختیار داری بری پیش حسام؟هان؟
حس کردم قلبم یه لحظه ایستاد.با صدایی که پر از عصبانیت بود شمرده شمرده گفت:
-تو،تو این خونه،اختیار نفسی که می کشی هم نداری!
قدرت کلام ازم گرفته شده بودنمی دونم چرا خفه شدم؟چرا چیزی نگفتم؟دست پیش گرفتم ولی پس افتادم.دستمو کشید و انداختم رو تخت .عصبی قدم زد.دستشو گذاشت رو دیوار و سرشو بهش تکیه داد.بعد از چند با عصبانیت به سمتم اومد که نرسیده وایساد و دستی به صورتت کشید.با کلافگی گفت:
-برو خدارو شکر کن الان نمی تونم بلایی سرت بیارم وگرنه...
romangram.com | @romangram_com