#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_223


-ازت بدم میاد!همیشه عصبانی هستی.

یاد حرفاش با عمه افتادم.منو می خواست عاشق کنه،منو و بعد ضربه بزنن.این دیگه ته بی انصافیه!با تمام توان یه بار دیگه هولش دادم و گفتم:

-همش با زور می خوای به همه چی برسی.همش زور میگی.به تو ربطی نداره کدوم قبرستونی بودم.

خواستم بازم هولش بدم که مچ دستمو گفت و با عصبانیت فشار داد.استخونم داشت خورد می شد.فک منقبض شدش نشون از حرص و عصبانیتش داشت.جفت دستامو با حرص فشار می داد از بین دندونای بهم قفل شدش گفت:

-فقط بخاطر آخر هفته کاری به کارت ندارم.

سرشو نزدیکم آورد و گفت:

-بعدش زبونتو می برم.

دستمو محکم ول کرد . تا آرنجم تیر کشید.ولی خم به ابرو نیاوردم.من ضربه نمی خورم،من زخم نمی خورم،من نمی شکنم!با صدای در که محکم بهم کوبیده شد رو زمین ولو شدم.من نباید عصبانی می شدم،نباید اون حرفا رو می زدم.من یه احمقم،یه احمق!

به دستام نگاه کردم.مچم قرمز شده بود.درد می کرد.سعی کردم تکونش بدم اما نمی شد،خیلی درد داشت.لعنتی فقط بلدی زور بگی.فقط بلدی از قدرت بازوت استفاده کنی،عوضی!ازت بدم میاد!بلند شدم و لگد محکمی به تخت زدم و گفتم:

-ازت بدم میاد!

یه چیزی ته قلبمو قلقلک داد.یه چیزی مثل...

*****

romangram.com | @romangram_com