#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_120
خواستم پیاده شم که دیدم کل بدنم فریاد می کنه.لعنتی کاش لباس گرم می پوشیدم.به زحمت پیاده شدم و دنبال عارف راه افتادم.مث داستانای پلیسی همه جا رو چک کرد و بدون اینکه کسی مارو ببینه منو برد تو اتاقی.
-همین جا بمون تا برگردم.زنگ می زنم حسامم بیاد.
اینو گفت و از اتاق زد بیرون.بادیدن تختی که گوشه اتاق بود بیخیال از همه جا روش دراز کشیدم واقعا بدنم درد می کرد.بعد از چند دقیقه عارف سریع وارد اتاق شد در حالی که یه سینی وسیله دستش بود.با بستن در گفت:
-برگرد پشت لباستو بزن بالا.
با تعجب نگاش کردم.بی حوصله گفت:
-نیاز کاری که بهت گفتم رو انجام بده لجبازی نکن،لطفا!
لطفا رو با تاکید گفت.برگشتم پشت. خودش اومد و اروم لباسمو بالا زد.زیر لب هی غر می زد:
-باز معلوم نیست چی شده دق و دلیشو سر بقیه خالی می کنه.پسره احمق نمی گه به دختره آسیب می زنه.
بعد بلند پرسید:
-مشت و لگد که نخوردی ایشالله؟
انقدر جملشو باحرص گفت ترسیدم جواب بدم بره آدم بکشه.
-با توئما.
romangram.com | @romangram_com