#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_103


-اه دلم می خواد بدونم قضیه چیه؟

-می بینیش می گه بهت دیگه چقد تو هولی!

-دِکی! جدی تبم 40 شده بود مثل دفعه قبل؟

-نه بابا 38.7 بود.

-پس چرا دروغ گفتی؟

-همینجوری که بتونم از اتاق بندازمش بیرون.

-آدم یه رفیق مث تو داشته باشه دشمن نمی خواد.

پوزخندی رو لبم نشست...اینم از رفیق شفیق ما..

-خیلی دوسش دارم ولی با بلاهایی که سر مردم اینجا آورده فقط می خوام کمتر بیمارستانم شلوغ باشه.

-بیمارستانت؟!

-هر روز چند نفری میان.یکی نرفته سر کارش ،یکی خواسته بچشو بفرسته شهر واسه ادامه تحصیل وَ وَ وَ ...

دیگه طاقتم تموم شد.نگاهی به ساعتم انداختم.پوزخندم پررنگتر شد.منه ساده رو بگو دو ساعت اینا رو تنها گذاشتم .بدون در زدن در رو باز کردم.عارف کنار تخت رو زمین نشسته بود و نیاز دراز کشیده بود.حالا سر منو شیره می مالی رفیق شفیق؟

romangram.com | @romangram_com