#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_291


5

ازخواب که بیدارشدم بدنم خیلی دردمیکرد راه به راه سرفه و عطسه میکردم میدونستم تواین بارون من سرما میخورم بزور پاشدم ازیخچال قرص سرما خوردگی برداشتم انداختم تودهنم با آب دادم پایین صدام گرفته بود خیلی بدشده بود.

خودمو که توآیینه دیدم وحشت کردم رنگم پریده بود چشمام قرمزشده بود

آخ ببین باخودم چیکارکردم خب چیکارکنم آخه عاشق بارون بودم

منم همش میخوابیدم ازبس که بی حال بودم

انقد حالم بدبود میترسیدم آراد ازمن بگیره

نمیذاشتم بچم سمت من بیادروتخت درازکشیده بودم که نفهمیدم چیشد

وقتی بیدارشدم دیدم آراد کنار تختم خوابش برده دستمو نگاه کردم سرم تودستم بود

میخاستم بدونم چخبره که مامانو دیدم اومد تو عه مامان کی اومده بود

مامان:خوبی دخترم بهتری

خوبم چیشده

مامان:حالت بدشده بود مثل اینکه آراد هرچی صدات میکنه جواب نمیدی بچه میترسه بهم زنگ میزنه وباگریه همچیو بهم میگه منم خودمو رسوندم اینجا البته با دوستم که دکتره اومدم معاینت کردو سرم بهت زد ورفت

دستتون دردنکنه زحمت افتادین

مامان(واقعی):چه زحمتی مادر تواستراحت کن که خوب بشی نگاه کن آراد ازبس گریه کرد همونجا خوابش برده

بمیرم

...دستمو کشیدم روسرش زیرلب گفتم:خدابگم چیکارت کنه تینا ببین اشک بچه رو درآوردی

تادستمو کشیدم روسرش آراد چشماشو بازکرد وگفت:مامانی خوبی

خوبم پسرم مامانی دیگه نزدیک من نیا برو اتاقت نمیخام تومریض بشی

آراد:نمیخام؛میخام پیش تو باشم مامانی

هرکارکردم نرفت فقط،دعا میکردم که ازمن نگیره آراد خیلی بدمریض بود آخه اگه مریض میشدحالاحالاها خوب نمیشد که

این همه خوابیده بودم بازم دلم میخاست بخابم آخ چقدر بده همونجورکه درازکشیده بودم آراد اومد توبغلم به این بچه میگفتی نیا بدترمیومدکارش برعکس بود چشمامو بستم وبعد هزارتافکراومدتوسرم حس میکردم قراره زود اتفاقای خوبی بیافته نمیدونم هرچی خدابخادهمون میشه

276

امروز خیلی روز خوبی بودبرام بدبختیام داشت تموم میشدبالاخره داشتم یه روز خوش میدیدم

آریا هم مامانشو راضی کرده بود و

امروز روزی بود که همیشه آرزوشو داشتم‌

روزعروسیم بود من ازخوشحالی نمیدونستم چیکارکنم

همه انقد خوشحال بودن نذاشتن من کاری بکنم.

ازقبل خودشون همه کارارو کردن وحتی برا خرید نمیذاشتن خودمو خسته کنم فقط نظرمومیپرسیدن.

امروزتوعروسی دوتا عروس داشتیم و دوتا داماد.

یکی ازعروسا من بودمو واون یکی مریم آخه هردومون. قرارگذاشته بودیم تویه روز عروسی بگیریم واینم شد وهمه قبول کردن اتفاقا ازخداشون بود

ازصبح من ومریم توآریشگاه بودیم داشتیم جون میدادیم دیگه خسته شده بودیم

آخه آرایشگره نمیذاشت تکون بخوریم داشتم خفه میشدم دوست داشتم فقط زود تموم شه

یهو یاد اون روز افتادم که آریا بهم زنگ زد وگفت مامانش راضی شده.

منم باورنکردم وقتی مامانش باهام حرف زد باورم شد اون روز ازخوشحالی میپریدم بالا و پایین آراد هم با تعجب نگام میکرد فکرکنم باخودش میگفت مامانم دیوونه شده

بعدش اومدن خونمون برای عروسی واین چیزا حرف زدن خیلی زود همچی تموم شد البته ما خیلی سختی کشیدیم دوست داشتیم زودتموم شه فقط خانواده ها میگفتن زوده.

romangram.com | @romangraam