#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_285
آها پس بخاطر خودت اومدی سمتم
ستاره:نه تینا دلم برای اون روزامون تنگ شده هم خسته شدم ازاینکه همه باهام بدن حتی تیام هم کم باهام حرف میزنه تینا مگه همیشه یه چیزی میشد نمیگفتی گذشته هاگذشته یایکی کاری میکرد زودمی بخشیدیش حالا که من هم زن داداشتم هم دوست قدیمیتم حاظرنیستی ببخشیم
نه اتفاقا چون دوستم بودی، آشنا بودی برام سخته نمیتونم
ستاره:تینا بسه بخاطر یه چیزمسخره دعوا گرفتی وقهرکردی بامن همچی وخراب کردی به خودت بیا
...هیچی نگفتم شاید ازنظرهمه مسخره وبچگانه بودامامامان اینا هم بدشون امده بود ازکارستاره اگه چیزی نبود اوناهم ناراحت نمیشدن ستاره دید چیزی نمیگم رفت
دوست داشتم آشتی کنم ولی نمیدونم چرا نمیتونم انگار یکی جلومو گرفته بود
اونشبم گذشت
ازوقتی که بیدارشدم داشتم صبحانه درست میکردم همش گوشیم زنگ میخورد شماره ناشناس بود
منم جواب نمیدادم نمیدونم کی بود انقدرزنگ میزد.
خلاصه ازبس زنگ زد خسته شد
داشتم سفره میذاشتم که همه بلندشدن واومدن کمک. وقتی کارمون تموم شد نشستیم دورهم خوردیم وچقدرم چسبید
من زنگ زده بودم ازآقا پوریامرخصی گرفته بودم بخاطرمامان اینا تا پیششون باشم
یه نیم ساعتی بودکه گوشیم زنگ نمیخورد فکرکنم هرکی بوده فهمیده اشتباه گرفته
بعدهمین فکرم برا گوشیم پیام اومد ازهمون شماره بازش کردم دیدم نوشته :من مامان آریام الان باید ببینمت
با تعجب به پیام نگاه کردم مامان آریا آخه چیکارم داشت بعدشم یه سلام بلدنیست بکنه تازه هم میگه باید. خجالتم خوب چیزیه
براش نوشتم که:سلام خوبین کجا ببینمتون
بعددودقیقه پیام اومد آدرس یه پارک و داده بود
بدون اینکه جواب بدم گوشیمو قفل کردم
رفتم توفکر آخه چیکارم داره میخاستم به آریا بگم که پشیمون شدم.
رفتم تواتاقم لباسامو سریع پوشیدم وبه سمت دررفتم تااومدم دروبازکنم که صدای مامان(بزرگ کرده) اومد:دخترم کجا میری
مامان من بیرون کاردارم میرم زودمیام
مامان:باشه مادر خدابه همرات
سوارماشین شدم وراه افتادم به آدرسی که داده بود وقتی رسیدم ماشینو پارک کردم همینجورکه داخل پارک میشدم رفتم توفکریعنی چیکارم داره ای کاش به آریا میگفتم اونوقت الان مشکل اینو نداشتم که باهاش روبه روبشم
همه جا روداشتم نگاه میکردم تا ببینم کجاست که با دیدن مامان آریا یه لحظه وایسادم ونفس عمیق کشیدم وبعدبه سمتش رفتم
با گفتن سلام نشستم روصندلی
مامان آریا:بهت گفتم بیای چون کارم خیلی واجبه
بفرمایید چیشده
_اومدم بگم دست ازسرپسرم بردار
چی _همون که شنیدی اززندگی پسرم بروبیرون من نمیخام توعروسم بشی واگراون روز چیزی نگفتم فقط بخاطر آریا بود
....بایدحدس میزدم برای چی گفته بیام
روبهش کردم وگفتم:من دست ازسرپسرت بردارم یا شما که نمیزارین زندگی کنه یبار بخاطر شماتن به ازدواجی دادکه باعث شد جدابشه اون دوسش نداشت اما شما مجبورش کردین همش بخاطر شما وتهدیداتون اونوقت به من میگین دست ازسرش بردارم یبارمارو ازهم جداکردین پسرتونو عذاب دادین بس نبود
_خجالت بکش دختره پرو من هرچی میگم وهرکاری میکنم بخاطرپسرمه چون برام عزیزه
براتون عزیزنیست اگه بودعذابش نمیدادین مجبورش نمیکردین به کاری که دوست نداره
_تونمیخادبه من بگی چیکاربکنم ونکنم فقط اززندگیش بروبیرون
چرا اومدین اینارو به من میگین ایناروبه خودش بگین
romangram.com | @romangraam