#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_284


روبهشون گفتم:هرچی مادر و پدرم بگن

همه دست زدن الی مامان آریا اه بدم اومد ازش

شیطونه میگه یه چی بهش بگما

...اولش که وقتی فهمیدن آریا ازدواج کرده قبول نمیکردن ولی بعد فهمیدن که ماهمو میخایم و ازدواجش هم به خواسته ی خودش نبوده به سختی قبول کردن

مامان آریا که هیچی انگار اصلا نبود فقط نشسته بود رومبل و به سقف زل زده بود

هی به سقف نگاه میکردم ببینم چی دیده که انقد زل زده ولی هیچی ندیدم زنه خل بود

خلاصه قرارشد یه صیغه بکنیم تا بریم بیرون وبشناسیم همو.

من ازشون خواسته بودم وقتی اینو گفتم همه تعجب کرده بودن چون فهمیده بودن ماهمو میخایم وفکرمیکردن ما باهم بیرون ایناهم رفتیم اما من خیلی وقته با آریا نبودم باید چندبار باهم حرف بزنیم دیگه خلاصه قبول کردن

یه صیغه بینمون خونده شد و محرم شدیم وبعدش اجازه گرفتن آریا نشون و دستم کرد

آخ با کاری که کرد سرخ شدم ازخجالت دستمو جلوی جمع بوسید

خانواده آریا یکم نشستن وبعد رفتن

بعد رفتنشون همه نشسته بودن وداشتن درمورد آریا حرف میزدن و حسابی ازش تعریف میکردن خوشحال بودم که خوششون اومده

اما مامان(واقعی) باعصبانیت گفت: وای دیدین قیافه زنرو خجالت نمیکشه انگار اومده عزا همش زل زده بود به سقف ازبس نگاه کرد سقف ریخت

روبهم گفت :مادر بیشتر فکرکنا ببین تو میتونی با این مادر فولاد زره کناربیای

همه بخاطر طرزحرف زدن مامان خندشون گرفته بود..

مامان اینا خیلی اسرارکردن اونجا بمونم ولی باید برم خونه خیلی کاردارم

آراد خواب بود رفتم بیدارش کردم ولباساشو تنش کردم. روبه مامان(بزرگ کرده)گفتم:مامان پاشین بیاین خونه من

بعدیواش طوری که کسی نفهمه بهش گفتم:میدونم اینجا راحت نیستی

مامان:نه دخترم ما که نمیخایم اینجا بمونیم میریم خونه خودمون

دیروقته پاشین حاظرشین منم که تنهام.

ازهمه خداحافظی کردیم وازدرزدیم بیرون

خلاصه مامان، بابا با تیام،ستاره وقربونش برم عمه که بغل ستاره بود نشستن توماشین بابا

منو آرادهم نشستیم توماشین وراه افتادیم به سمت خونه باباایناهم پشت سرم بودن

..خداکنه خونم تمیزباشه بهم ریخته نباشه یه وقت ابروم بره

رسیدیم ورفتیم توخونه خداروشکر همچیز مرتب بود.

همه رفتن لباساشونو عوض کردن ونشستن رومبل منم آرادو گذاشتم روتختش وزیرچایی و روشن کردم.

پیششون نشسته بودم وباهم دیگه حرف میزدیم چایی که دم کشید آوردم بهشون تعارف کردم ودورهم خوردیم وحسابی چسبید

مامان اینا خسته بودن رفتن خوابیدن منم رفتم توآشپزخونه مشغول درست کردن غذا شدم.

داشتم کارمیکردم که حس کردم کسی پشتمه

برگشتم دیدم ستاره بود بدون اینکه بهش توجه کنم به کارم ادامه دادم ولی اون شروع کرد به حرف زدن.

ستاره:میدونم ازم ناراحتی هرکاری میکنم که مثل قبل بشی تینا یادته بچگیمونو یادته وقتی همو پیداکردیم تینا بخاطر اون روزا بیا دوباره باهم باشیم.

...اعصابم داشت ازحرفاش خوردمیشد

همونجورکه پشتم بهش بود گفتم: برو من حرفی ندارم باهات کاردارم مزاحم نشو

ستاره:تینا بخاطر مامان اینا بیا آشتی کنیم اونا ناراحتن همشون ازچشم من میبینن بیا دوباره خواهرم باش تینا خیلی سخته وقتی همه باهات بدباشن

.....اما ستاره بیخیال نمیشد که اون تامنو دیوونه نکنه دست برنمیداره آخر با کاراش قاطی میکنم من نمیفهمه که

romangram.com | @romangraam