#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_231


راه افتادم بچه ها میخاستن منصرفم کنن

مریم:بیا بیخیال شو کم عذابت داد ها فاطی تویه چیزی بگو

فاطی:من چی بگم وقتی هیچی توکلش فرو نمیره

...منم هیچی نگفتم بزار انقدرحرف بزنن خسته بشن

فاطی:لالی باتوایما چرا گوش نمیدی ها

سرمو به طرفش برگردوندم یه نگاه کوتاه کردم بعد جلورونگاه کردم گفتم:چون چرت میگین الانم حرف نزنین من نمیخام چیزی بشنوم.

تا رسیدیم ماشینو پارک کردم تمام کوچه پرازماشینای مدل بالا بود صدای آهنگ داشت کرمون میکرد ازبس بلندبود با دستم یکم ازلباسمو بالا گرفتم رفتیم تو باغ نگاه همه رو روخودم حس میکردم انگار همه داشتن فشم میدادن زیرنگاهشون داشتم اذیت میشدم سرمو بلندکردم دیدم همه دست میزنن و وسط پرازآدمه ودارن میرقصن همجا پرازمیزوصندلی های شیک بود روی هرمیز میوه وشیرینی خیلی قشنگ چیده شده بود نشستیم پشت یکی ازمیزا.عروسو داماد هنوزنیومده بودن.دلم میخاست تولباس دامادی ببینمش میدونم خیلی قشنگ میشه

یهوهمه بلندشدن و دست وسوت میزدن فهمیدم عروسو داماد امدن سرمو برگردوندم سمت درباغ دستشو گرفته بود لبخندرولبش بود معلومه خیلی دوسش داره چشام پراشک شد

یه لحظه نگاش افتاد بهم معلوم بود تعجب کرده یکم نگام کرد بعد برگشت سمت عروسش بهش لبخندزد

قلبم تیرکشید

بعدازخوش آمدگویی به همه رفتن نشستن من سرمو گرفته بودم پایین نمیتونستم نگاش کنم وقتی به عروسش میخندید یا دستشو می گرفت حالم بدمیشد.

الان من باید کنارش میشستم هی

سرم پایین بودکه یهو دوجفت کفش جلوپام دیدم سرمو گرفتم بالا یه پسره خوشگل جلوم وایساده بودودستشو به سمتم گرفته بود.وگفت:خانوم زیبا افتخاررقص روبه من میدین.

میخاستم بگم نه چشمم افتادبه آریا داشت میخندید ودست عروسشو سفت گرفته بود انگار میخاست فرارکنه تا اومدم سرمو برگردونم که یهو آتیش گرفتم آریا لپ دختررو بوسید باخودم گفتم چرا اون اینقدخوشحال باشه من اینجا ناراحت بشینم تویه لحظه دستمو گذاشتم رو دستش و بلندشدم بچه ها با چشمای ازحدقه زده بیرون نگام میکردن رفتیم وسط خیلی آروم میرقصیدیم سرم همش پایین بود من خر نمیتوستم به جزآریا کسی و رو کنارم ببینم آخه چجور میتونم فراموشش کنم یه لحظه نگام افتاد بهش داشت با خشم نگام میکرد قرمزشده بود اهمیت ندادم و به پسره نگاه کردم.تا اخرآهنگ کنارهم رقصدیم وقتی آهنگ تموم شد پسره گفت:خانوم ممنون که همراهیم کردین اسمتون چیه

تینا هستم

_خوشبختم من حمیدم

همچنین وبااجازه

رفتم سمت بچه ها و نشستم روصندلی عرق کرده بودم دستمال ازرومیزبرداشتم وروپیشونیم کشیدم

ازآرتا خبری نبود مگه میشه اون نیاد عروسی دوستش

ازوقتی که نشستم بچه ها همش منونگاه میکردن

نگاشون کردم وگفتم:چیزی روصورتم هست که همش دارین منو نگاه میکنین

فاطی:برام عجیبه که توباپسره رفتی ورقصیدی تومگه نمیگفتی غیراز...

تا اومد اسمشو بیاره گفتم:ببین نمیخام دیگه اسمشو بشنوم بعدشم ازاین به بعد تینا عوض میشه و تینای قبلی مرده اوکی.

...دیگه هیچی نگفتن من حوصله نداشتم بیشتر بمونم روکردم به بچه ها گفتم:پاشین بریم کادوروبدیم بریم خونه خابم میاد.

مریم:آخ گفتی منم خابم گرفته

..رفتیم سمت عروس وداماد تادیدن ما به سمتشون میریم بلندشدن

روکردم بهشون گفتم:خوشبخت بشین

بعدم کادوموبه سمت دامادگرفتم

..آریا یه جوری نگام میکرد

بچه ها هم کادوشونو دادن بعدخداحافظی کردیم داشتیم میرفتیم حس میکردم داره نگام میکنه.

اون که الان خوشحاله پس چرا منو نگاه میکنه میخاد خوردشدنمو ببینه ولی من نمیزارم

زیرلب گفتم تینا نباید بزاری خوردت کننه و اون لذت ببره باید کاری کنی که بفهمه مهم نیست برات آره همینه دختر.

سریع سوارماشین شدیم و راه افتادیم توراه میرقصیدم ادا درمیاوردم بچه ها تعجب کرده بودن اینا فکرمیکنن دیوونه شدم

رسیدیم خونه رفتم تواتاق لباسامو درآوردم. موهامو بازکردم پریدم توحموم صورتمو صابون زدم براخودم آهنگ میخوندم

خودموشستم یادم رفته بود لباس باخودم ببرم درحموم وبازکردم داخل اتاقو نگاه کردم وقتی دیدم کسی نیست

romangram.com | @romangraam