#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_230
...تینا بهوش امده بود ولی هیچ حرفی
نمیزد دکتر مرخصش کرد گفتش:مواظبش باشیم و نزاریم عصبی بشه.
دست تینا رو گرفتیم یواش با کمک مریم به سمت ماشین رفتیم مریم نشست پشت فرمون منو تینا هم عقب نشستیم
تینا هیچ حرفی نمیزد فقط ازپنجره بیرون ونگاه میکرد.
تا رسیدیم خونه مریم ماشینو پارک کرد داخل حیاط شدیم همونجایی که تینا افتاده بود یه کارت افتاده بود زمین توجه نکردم رخت خاب آوردم روزمین پهن کردم به تینا کمک کردیم لباساشو عوض کرد بعدشم درازکشید به سقف زل زده بود یه لحظه فکرم رفت به اون کارته
رفتم توحیاط خم شدم برش داشتم بازش کردم داشتم میخوندم که با دیدن اسم آریا فهمیدم چرا تینا اینجورشده پسره پست آشغال وقتی به مریم نشون دادم هردو ازعصبانیت سرخ شده بودیم
زیرلب گفتم:خواهری نمیزارم راحت زندگیشو کنه کاری میکنم به غلط کردن بیافته که توروبه این روزانداخته.
هرکارمیکردیم تینا اصن حرف نمیزدهمش درازمیکشید به سقف و درودیوار زل میزد غذانمیخورد خدالعنتت کنه آریا
تینا:
من حرف نمیزدم همه فکرمیکردن دیوونه شدم اما نمیخاستم حرف بزنم میدونستم اگه چیزی بگم فاطی اینا جوابمو میدن چون وقتی آریا منو با اون کارش بدبخت کرد چقد بچه ها گفتن مواظب باش هرچی حرف میزدن بهم من گوش نمیکردم پس الان ساکت باشم بهتره
امروز عروسی آریاس
میخاستم برم عروسیش نمیخام باخودش فکرکنه که من بخاطر اون حالم بده میرم بهش نشون میدم که برام مهم نیس(ولی قلبه یه چی دیگه میگه)
رفتم ازکمدم لباس مجلسیمو برداشتم پوشیدم رفتم جلوآیینه به صورت بی روحم نگاه کردم (چیکارکردی باهام آریا چطورتونستی)
اصن حال نداشتم آرایش کنم ولی باید به خودم میرسیدم
دستمو به سمت وسیله آرایشام بردم
وقتی کارم تموم شد به خودم نگاه کردم خیلی خوب شده بودم مونده بودم چی کم داشتم یعنی عروس ازمن خوشگل تره چیش ازمن بهتره که آریا ازش خوشش امده داشتم دیوونه میشدم.
کفش پاشنه بلندمو برداشتم و پوشیدم
دراخر مانتومشکیمو رولباس مجلسیم پوشیدم. کیفمو دستم گرفتم رفتم پایین.
بچه ها با دیدنم امدن سمتم
فاطی:کجا میری
....هیچی نگفتم به سمت دررفتم
مریم:باتوایما کجا میری
بالاخره سکوتمو بعداین همه مدت شکستم .
میرم عروسی خداحافظ
فاطی:بیخود بری عروسی اون عوضی که چی بشه که حالت بدترازاین بشه بسه هرچی عذاب کشیدی
...اصن به حرفش محل نکردم رفتم توحیاط.
مریم:حداقل صبرکن باهات بیایم
نیازی نیست
فاطی:یا نمیری یا اگه میخای بری ماهم باهات میایم من نمیزازم بااین حالت تنها بری فهمیدی.
....هرچی میگفتم اینا حرف خودشونو میزدن فقط گفتم:منتظرم
ورفتم توماشین نشستم.
باخودم داشتم فکرمیکردم .میخاستم ازاین به بعد یه آدم جدید بشم
من میتونم فراموشش کنم همونجور که من براش مهم نبودم یکاری میکنم وقتی ازکنارم ردمیشه عین یه غریبه برام باشه
بچه ها امدن نشستن
یه نگاه کوتاهی بهشون کردم قشنگ شده بودن
romangram.com | @romangraam