#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_229


مریم:چیشده

حتما باید چیزی بشه که پاشی پاشو بریم یه چی بخوریم دارم میمیرم ازگشنگی تینا هم پیداش نیست که عجیبه همیشه بیدارمون میکرد نمیزاشت بخابیم که.

مریم تا پاشه موهامو شونه کردم بافتم باهم رفتیم پایین بیسکویت برداشتم چایی ریختم نشستیم خوردن تینا پیداش نبود حتما رفته بیرون دیگه.

صدای گوشی امد مشخص بود مال تیناس.

گوشیو نگاه کردم دیدم آرتاس تا امدم جواب بدم قطع شد.

روکردم به مریم گفتم:چجور شده تینا گوشیشو جاگذاشته تینا عادت نداره جایی بره گوشیشو نبره مریم

مریم:حالا یبار یادش رفته پیش میاد دیگه

چمیدونم والا برام عجیب بود.

...یهو یادم امد که گل و درختای تو حیاط آب ندادیم همیشه یکدومون اینکارو میکردیم

مریم من برم حیاط یکم گل ایناروآب بدم بیام توام خوردی ایناروجمع کن

مریم:باشه برو

.....ازپنجره دیدم هواسرده بادمیومد مانتوموپوشیدم رفتم تو حیاط براخودم زیرلب آهنگ میخوندم سرم پایین بود با چیزی که دیدم جیغ کشیدم تینا کنارپله افتاده بود دویدم سمتش هرچی صداش میکردم میزدم توصورتش جوابمو نمیداد با صدای جیغ من مریم دوید سمتم

با دیدن تینا دستشو گذاشته بود رودهنش.یهو به خودم امدم بادادگفتم:زنگ بزن آمبولانس لعنتی

مریم دوید توخونه

فاطی:خواهری بلندشوچت شده تروخدا تنهام نزار

..زارمیزدم ولی تینا جوابمو نمیداد.

خیلی زود آمبولانس امد تینا رو تخت خابوندن منم چون همراه بودم نشستم توآمبولانس به مریم هم گفتم خودش بیاد..

زیرلب دعا میکردم:خدایا خواهرمو ازم نگیر جون منو بگیر هق تینامو بهم برگردون هق

تا رسیدیم تینا رو باسرعت بردن داخل بیمارستان دکترامد بالاسرش من پشت درفقط گریه میکردم. اخه چرا اینجورشد اون که خوب بود.

مریم تا رسید پیشم زد زیرگریه

مریم:اخ فاطی بازم داریم ازدستش میدیم این دفعه دیگه میمیرم

دکتر ازاتاق امد بیرون دویدیم سمتش:

فاطی:آقای دکتر حال خواهرم چطوره

دکتر:خانوم شوک عصبیه اصن حالشون خوب نیست چی باعث شده اینطور بشن

مریم:آقای دکتر حالش خوب بود نمیدونیم یهو چیشد

دکتر:ایشون یه چی یا شنیدن یا دیدن که حالشون بدشده خیلی باید مواظبشون باشین

بعدشم رفت رفتیم تو اتاق نشستیم رو صندلی تا بهوش بیاد.

اززبان تینا:

چشاموبازکردم. دورورمو نگاه کردم وقتی یادم امد چیشده شروع کردم جیغ کشیدن. توسرکله خودم میزدم

فاطی و مریم امدن سمتم هرکاری میکردن که من آروم بشم ولی نمیشدم دستامو گرفته بودن اونام گریه میکردن

تینا:چرا آوردینم بیمارستان چرا نذاشتین بمیرم من خودمو میکشم

فاطی:خفه شو

دکتر امد بالاسرم بعد یه آمپول زدن توسرم چشام سنگین شده بود دیگ نفهمیدم چیشد.

فاطی: این چش شده ای خدا دارم دیوونه میشم.

مریم:فکرم درگیره که چرااینجورشده فقط دوست دارم بفهممم

romangram.com | @romangraam