#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_232


امدم بیرون یه تاپ وشلوارک ست برداشتم پوشیدم موهامو با سشوار خشک کردم پریدم روتخت

داشتم به این فکرمیکردم آریا داره الان چیکارمیکنه

یهو به خودم تشر زدم:بسه دیگه تینا چرا بهش فکرمیکنی تمومش کن

وسریع خابم برد

صبح زودترازهمه بلندشدم.

بدون اینکه چیزی بخورم حاظرشدم میخاستم برم روزنامه بخرم بایدبیافتم دنبال کار

رفتم توحیاط درماشینو بازکردم سوارماشین شدم

راه افتادم تا دکه روزنامه فروشیو دیدم ترمزکردم پیاده شدم .

خم شدم یکی ازروزنامه ها روکه برای کار بود برداشتم.

ازکیفم پول درآوردم وبه سمته مرده گرفتم. تا بقیشو بهم داد سوارماشین شدم پامو روگازگذاشتم

تا رسیدم رفتم تواتاق رو دلم درازکشیدم وروزنامه هم جلوم گذاشتم وهرکدوم خوب بود دورش خط کشیدم تا آخرسرزنگ بزنم.

انقددیگه به روزنامه نگاه کرده بودم داشتم کورمیشدم خودمو تا میتونستم کش دادم.

یه دفترجلوم گذاشتم برای آدرس و اینجورچیزا

به اولین شماره زنگ زدم سریع یکی جواب داد

_سلام بفرمایید

سلام خانوم برای آگهی تون زنگ زدم

_عزیزم کسی و استخدام کردیم

خیلی ممنون خدانگهدار

_خدانگهدارعزیزم

...اینم اولیش آخه من شانس ندارم که

به چندتا زنگ زدم هرکدوم یه چی گفتن. دیگه خسته شده بودم بلندشدم رفتم پایین سماورو روشن کردم یکم نون برداشتم وهمینجورکه داشتم میخوردم با صدای بلندبچه ها روصدا کردم.

مریم و فاطی بالا پله ها وایساده بودن

مریم شلوارش رفته بود بالا فاطی موهاش سیخ شده بود شبیه جن شده بودن آرایشاشون پخش شده بود. روکردم بهشون گفتم

اه حالم بهم خورد شبیه جن شدین برین سروضعتونو درست کنین بیاین یه چی بخوریم .

تا رفتن منم گوشیو برداشتم زنگ زدم آرتا خیلی وقته ازش خبرنداشتم.

گوشیو گذاشتم روگوشم بوق میخورد باشنیدن صداش تودلم قربون صدقش رفتم.

سلام داداشی خبری نگیری ازخواهرت نمیگی من مرده ام یا زنده

آرتا:سلام خواهری یه بندداری حرف میزنی نمیزاری حرف بزنم که. بعدشم حق داری بخدا گرفتارم انقد کارریخته سرم نمیتونم سرمو بخارونم.

خسته نباشی داداشی من برم یه چی بخورم گشنمه کاری نداری

_سلامت باشی نه برو عزیزم بعدا زنگ میزنم بهت فعلا

فعلا داداش

نشستم پشت میز بچه ها هم امدن و شروع کردیم خوردن وقتی خوردیم تموم شد هرچی اضافه امده بود روگذاشتم یخچال مریم ظرفاروداشت میشست فاطی هم داشت میزو پاک میکرد منم دوباره رفتم تواتاق و گوشیو دستم گرفتم شروع کردم زنگ زدن به یکی ازاین شماره ها

داشتم نا امیدمیشدم به هرشماره ای زنگ میزدم یا استخدام کرده بودن یا کارش خوب نبود کلا شانس ندارم دیگه حوصله نداشتم میخاستم روزنامه روجمع کنم که چشمم به یکی از آگهیا خورد مراقبت ازیک پسر بچه چهارساله

باخودم گفتم ولش کنا کی حوصله داره

اما تویه لحظه فکرکردم اگه بشه خیلی خوبه سرگرم میشم و با اون بچه همچیو فراموش میکنم البته شانس ندارم که بشه

romangram.com | @romangraam