#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_227


ازخواب بلندشدم برگشتم ساعتو نگاه کردم هشت بود.

یه خمیازه کشیدم و بدنمو کش دادم

رفتم دسشویی صورتمو شستم سرمو بالاآوردم خودمو توآیینه نگاه کردم.

همچی یادم افتادازاول تاالان که چه اتفاقاتی افتادچقدسختی کشیدم.

آب و بستم امدم بیرون باحوله صورتمو خشک کردم.

رفتم پایین با دیدن بچه ها تعجب کردم چه عجب بیدارن.

اوه چه عجب بیدارین همیشه مثل خرس میخابین که

مریم:خیلی حسودی میکنی به ماها

چی دارین اخه حسودی کنم

..رفتم توآشپزخونه نشستم روصندلی بچه ها صبحانه رو آماده کرده بودن و رومیزچیده بودن اخه مگه میشه کاراین دوتا باشه واقعا تعجب داره.

برای خودم لقمه می گرفتم و میخوردم چاییموسرکشیدم و ازجام بلندشدم

همینجور که ازآشپزخونه میومدم بیرون گفتم:

تا من میرم حاظر شم ظرفاروبشورین اینجا رو تمیزکنین تا من بیام

اون دوتا داشتن غرمیزدن دیگه نشنیدم چی میگن چون ازآشپزخونه دورشده بودم

تندتندی هرچی دم دستم امد پوشیدم یه آرایش خوشگلم کردم که به صورتم میومد رفتم پایین با بچه ها ازدر زدیم بیرون

سوارماشین شدیم. کمربندمو بستم پاموگذاشتم روگازوبه سمت دانشگاه راه افتادم

تا رسیدم ماشینو پارک کردم وپیاده شدیم دروقفل کردم و رفتیم تو

امروز حسابی روز سختیه سه تا امتحان تویه روزباهم زهرا بهم گفته بود که استادا گفتن امتحان دادین بعدش برین خونه.

اولین امتحانم زبان بود.

رفتیم سرکلاس استادجای همه رو عوض کرد مریم وجلوانداخت رو صندلی اول فاطی هم کناریکی ازبچه های تنبل کلاس فاطمه ازقیافش مشخص بود که ناراحته. حیف ازهم دوریم.

تا استادبرگه روجلوم گذاشت با نام خداشروع کردم به نوشتن اون چیزایی که بلدبودم

خداروشکر امتحان آسونی بود.سریع نوشتم وقتی تموم کردم وسیله هامو جمع کردم رفتم برگه امتحانمو دادم به استاد امدم برم بیرون روبه فاطی و مریم با اشاره گفتم زودبیاین بیرون منتظرم

این امتحان اولمو که خیلی خوب داده بودم.

رفتم توحیاط نشستم روزمین تا بچه ها بیان.

ازدور بچه ها رودیدم به سمتم داشتن میومدن.

و همش غرغرمیزدن

فاطی:استاد بیشعور جامونو عوض کرد

بچه ها خوب دادین

مریم:آره ولی توانگار خیلی خوب دادی

اهوم. بچه ها بیاین تا امتحان بعدی شروع نشده بشینیم بخونیم.

امتحان بعدیم هم حسابداری شرکت ها بوداینو خرزده بودیم

سریع رفتیم توکلاس تا نشستم فاطی و مریم هم کنارم نشستن استاد جامونوعوض نکردآخیش

برگه ای که جلوم بود روسوالاشو نگاه کردم همشو بلد بودم تندتند نوشتم این دوتا دیوونه هم داشتن کپی میکردن نگاه خیلیا رو روم حس میکردم.

سریع برگه روتحویل دادیم با بچه ها امدیم بیرون نیم ساعتی بودنشسته بودیم داشتیم خوراکی میخوردیم تا امتحانمون شروع شه.

فاطی:بچه ها خداکنه قبول بشیم

romangram.com | @romangraam