#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_226
آخ اون موقع که خبردادیم به خانواده آرتین خیلی بد بودانگار کسی مرده باشه اونجورشده بود همه خانوادش خودشونو میزدن مادرش که موهاشو میکند همش دستشو میگرفتن و نمیزاشتن.
یه پرستاراومد سمتمون گفت:اینجا موندتون فایده ای نداره لطفا برین ماخبرتون میکنیم
بعدشم رفت مثل اینکه اینا عادت داشتن برن و نزارن ماهم حرفی بزنیم.
آریا:بچه ها بهتره بریم بعدا میایم راست میگن فایده نداره موندنمون
بعدشم بلندشدیم ازبیمارستان زدیم بیرون سوارماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم.
دلم میخاست وقتی همچی به خوشی تموم شد برم سرکار یه کاری که شیطونی وخنده توش باشه خیلی توفکرش بودم.
رسیدیم خونه انقد خسته بودیم همچیمونو یه ورپرت کردیم وخودمون هم روزمین درازکشیدیم
من که انقد خابم میومد که دودقیقه نشد خابم برد
فردا صبح وقتی رفتیم بیمارستان آرتینو آورده بودن بخش وقت ملاقات که
شدرفتیم پیشش حالش خوب بود فقط یکم دردداشت
آرتین حالت خوبه
آرتین:آره بابا خوبم چیزی نشده که
بخاطر من اینجورشدی ببخشید
آرتین:نه بابا من که هیچیم نشده نگوببخشید تومقصرنیستی که
.... بچه ها باهاش حرف میزدن که
پرستارامد توگفت:وقت ملاقات تموم شده زودبرین تا بیماراستراحت کنه
ازبیمارستان زدیم بیرون با پسرا خداحافظی کردیم وسوارماشین شدیم پامو گذاشتم روگاز پنج دقیقه ای رسیدیم درماشینو قفل کردم رفتیم داخل خونه نشستم رومبل روکردم به بچه ها گفتم:فردا امتحان داریما باید بشینیم بخونیم وصبح هم بلندشیم
مریم:وای کی حال داره
دیگه نمیدونم من به شماها کارندارم ولی من باید بشینم بخونم چون دیگه حوصله ندارم دوباره ازاول اون درسو بردارم.
مریم یه چایی میریزی.
مریم:نوکر بابات غلام سیاه
خیلی بیشعوری الاغ اصلن نخاستم ایش بی ادب
مریم با غرغرکنان رفت وچایی آورد نشستیم خوردیم فاطی همش تو خودش بود معلوم بود بخاطرآرتینه.
موندم چرا جواب آرتین و اونجور داد بعدالان حالش بده اسگله خواهرمن.
یهودلم قلیون خاست رفتم ذغال گذاشتم وقتی آماده شد
سینی رو برداشتم گذاشتم روزمین قلیونم گذاشتم روش وشروع کردم کام آوردن بچه هاهم کنارم نشسته بودن. داشتیم کیف میکردیم بالاخره فاطی و ازاون حال درآوردم من تیناام دیگه مگه میشه نتونم
قشنگ ته قلیون و درآوردیم وقتی تموم شد جمعش کردیم
کتابامونو آوردیم هرکدوم یه ورولوشدیم
فاطی رومبل درازکشیده بود.مریم هم روزمین.
منم یه بالش گذاشتم رودلم درازکشیدم کتاب هم جلوم بودو شروع کردم خوندن پاهامم همینجور تکون میدادم انقد رفته بودیم توکوک درس اصلن متوجه ساعت نبودیم ساعت ده بود دیگه وقت نمیشد شام درست کنیم تندی تندی یه املت درس کردیم و خوردیم دوباره نشستیم پای درس تا ساعت یک حسابی خوندیم
روکردم به بچه ها گفتم:
من رفتم بخابم شب بخیر
بچه ها هم خابشون گرفته بود
وبعدش بلندشدیم رفتیم تواتاقامون
پریدم روتخت چشامو بستم تا امدم گوسفنداروبشمارم خابم برد(عادته دیگه)
romangram.com | @romangraam