#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_175
اشکام سرازیرشد
که آریا اومد
با دیدن اشکام با نارحتی و ترس گفت:
چیی شده کسی چیزی گفته
عکس تیامو بهش نشون دادم
آریا: برادرته؟
تینا:بود دیگه نیست تو این چند وقت حتی زنگم نزد بگه مردی یا زنده
آریا: بهش فکر نکن عزیزم اشکاتم پاک کن
تینا:چشم
آریا خندید و گفت:آفرین
میخاستم راجب خانوادش بپرسم ازش بالاخره من باید بدونم دیگه
تینا: آریا
_ جانم
تینا: از خانوادت میشه بگی برام
_ خب من. تک پسر خانوادم
یه خواهر دارم که 15 سالشه اسمشم آینازه
مامانم خانه دار و بابامم سرهنگ بازنشسته
تینا: آخی زنده باشن
آریا: ممنون عزیزم و اینکه یه زن هم دارم که
تینا:>تا گفت زن اشکم دراومد میخاستم بتوپم بهش
که گفت:که اسمش تیناعه
باتموم شدن حرفش یه لبخندامد رولبم
بارسیدن به شهر بازی دیگه حرفی نزدیم
اززبان آریا:
خوش حال بودم ازاین که تینا کنارمه
تینا که میخندید فقط نگاش میکردم این دختر اخه چرا اینقدر برام عزیزه
با صداش سرموبرگردوندم سمتش: آریا من میرم بستنی بخرم مهمون من و دورشد
حتی نذاشت من حرف بزنم ازدست این دختر
گوشیم زنگ خورد از خونه بود حتما آینازه اخه عادت داره
آریا: بله
_ الو آریا
صدای مامان بود
آریا:جانم مامان
_ کجایی مادر نگرانت شدم
آریا: میام. فدات شم نگران نباش
romangram.com | @romangraam