#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_296




یادم باشه حساب این نیلای بیشعور برسم





مصطفی- مادرجون گفت عینکش مونده اینجا اومدم ببرم.

نگاهی به خونه انداختم:

- خودت برو از پذیرایی بردارش..





خودم رو کامل پشت در کشیدم و به دیوار تکیه دادم.

در رو هم کامل باز کرده بودم تا حداقل بدن برهنمو بپوشونم





منتظر شدم تا برگرده...

پشت در ایستاده بودم و زل زدم ب نقش نگارش





نمی دونم چقدر گذشته بود ولی مطمئنا از برداشتن یه عینک خیلی بیشتر طول کشیده بود.





نکنه رفته؟

عصبانی داد زدم:

- مصطفی رفتی؟

جوابی نیومد.





پسره ی گوسفند

رفته عمدا نگفته که من رو اذیت کنه





از پشت در بیرون اومدم و در رو بستم...

غرغرکنان به عقب

چرخیدم که با دیدنش درست پشت سرم جیغی کشیدم...





با یه لبخند پر از شیطنت بهم خیره شده بود...





اومدم چیزی بگم که نیلا حراسون از اتاق بیرون اومد چشم هام گرد شد...





با دیدن مصطفی که پشتش بهش بود خشکش زد...

سریع پرید توی اتاق





سریع نگاهم رو ازش گرفتم ولی مصطفی چرخید

مطمئنا سایه نیلا رو دیده





مصطفی با پوزخند برگشت و نگاهم کرد:

- پس بگو چرا لباس زیر تنته، یه ربطی به اون ادمی که رفت توی اتاق داره





شوکه شده نگاهش کردم که گفت:

- وسط کار مزاحم شدم...





به سمت اتاق رفت:

- بذار ببینمش چطور پسریه..





وحشت زده به مصطفی که به سمت اتاق می رفت خیره شدم.

سریع از جا پریدم و جلوش ایستادم.





دستش رو گرفتم:

- حق نداری توی خونه ام سرک بکشی، برو بیرون.





دستش با عصبانیت پس کشید- چیه؟ نکنه می ترسی دستت رو شه؟

میترسی بفهمم فاحشه ....





بی اختیار با تمام قدرت کوبیدم توی صورتش





بغض کرده نگاهش کردم.

چطور به خودش اجازه میداد کسی اینجوری قضاوت کنه؟!





پوزخند زد:

- چیه؟ بهت برخورد؟ اگه فاحشه نبودی اینجوری لخت و عور جلوی من نمی گشتی، ..





دوباره محکم توی گوشش زدم:

- حق نداری ...تو...حق نداری...





قدمی سمتم برداشت و قبل اینکه عقب برم کمرم رو چنگ زد





دست هاش داغ داغ بود و نگاهش به دلم وحشت می انداخت.

قبل از اینکه به کارش فکر کنم خم شد و لب هاش رو روی لب هام گذاشت





تکونی خوردم که محکم کمرم رو گرفت و نگهم داشت

آروم و در عین حال با فشار می بوسیدم.





ناخودآگاه چشم هام رو بستم

گرمی دست هاش دور تنم من رو...

بغض کردم

romangram.com | @romangram_com