#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_297
من رو یاد آرین مینداخت
نه خود آرین بود اون... اون اینجا بود
خودش رو عقب کشید که به یقه اش چنگ زدم و وحشت زده از اینکه بخواد بازم تنهام بذاره چشم هام رو باز کردم که
مصطفی پوزخند زد:
- نه انگار خوشت اومده
تازه حواسم جمع شده بود
سریع دستام روی سینه اش گذاشتم و به عقب هلش دادم
قلبم مثل قلب گنجشک میزد..
هجوم خاطرات باعث شده بود
بدنم داغ بشه..
نفسام کوتاه شده بود
به سمت در اشاره کردم و آروم لب زدم_برو بیرون
مصطفی هاج و واج ایستاده بود و منو نگاه میکرد
که بلندتر داد زدم_گمشو بیرون
اخمی کرد
با نگاه سرسری به اتاق
از خونه بیرون زد
وسط اتاق ولو شدم
حالم اصلا خوب نبود..
دلم میخواست واقعا آرین اینجا بود
چرا آغوش و بوسه مصطفی انقد اشنا بود..
با فرو رفتن توی آغوش کسی جا خوردم
که با دیدن نیلا
زدم زیر گریه
نیلا_آروم باش خواهری ... خودم حساب این پسر بیشعور میرسم
نگاه خیسم توی چشماش دوختم_آرین بود...
متعجب گفت _یعنی چی؟
سرم روی شونه اش گذاشتم_نمیدونم چرا وقتی بغلم کرد حس کردم آرینه..
نیلا خندید_توهم زدی خواهری..اثرات دوریه
آهی کشیدم_آره
اشکام با دست پاک کردم و اخم کردم_اصلا تو کدوم گوری قایم شده بودی؟؟
خندید_تو سبد لباس چرکا
و صورتش جمع کرد
خندیدم_میگم بو عن گرفتی..
منو از بغلش پس زد_گمشو ببینم بچه پررو
به سمت حموم رفت
از جام بلند شدم از داخل کمد لباس بلند آستین داری بیرون کشیدم
پوشیدم
همونطور که از اتاق بیرون میرفتم داد زدم_نیلا من میرم شام بذارم
نیلا باشه ای گفت مشغول آواز خوندن شد..
درد پام کمتر شده بود میتونستم راحت راه برم
بعد از پختن نیمرو شاهانه
پشت میز نشستم
منتظر نیلا شدم
romangram.com | @romangram_com