#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_294
دستش به گرمی فشردم_همچنین
به نظر دختر خون گرمی میرسید
دست به سینه ایستاد_نمیخوای لباسازیرای خفنتونو نشونم بدی؟
_ها...اره اره..چی لازم داری؟؟
سرش نزدیک ترآورد _سوتین توری .. از اوناش که همه چیزت دیده میشه..خیلی هات باشه..
آب دهنم توی گلوم پرید چندبار سرفه کردم
که بلند خندید
چند مدل سوتین روی میز گذاشتم که از بینش
سوتین قرمزی رو برداشت_این قشنگه.. چشمکی زد _و صد البته از اوناش..
سر تکون دادم_اره..خیلی ازاوناشه..خیلی
بعد از تسویه حساب خانوم آیی از مغازه خارج شد
تمام روز توی مغازه سرپا ایستاده بودم
دیگه نای ایستادن نداشتم
لخ لخ کنان پیاده به سمت خونه به راه افتادم
غریدم_پسره انقد شعور نداشت حداقل یه تعارف بکنه
منو تا خونه برسونه..
دراز بی خاصیت..
فقط بلد متلک بندازه
حیف مرتضی داداش یه ادم بیشعور شده...
همینطور غرغر میکردم که
با سر خوردم زمین
صدای آشنایی توی سرم پیچید_واقعا دست وپاچلفتی هستی..
عصبی نالیدم_اه حتی صدای نکره اش هم از سرم بیرون نمیره..
اشک توی چشام جمع شده بود..
ازخستگی زیاد حتی نا نداشتم از روی زمین بلند بشمکه باز..
که باز صدای مصطفی توی گوشم پیچید_پاشو جمع کن خودتو..
نه انگاری صدا خیلی واقعی تراز یه تصور بود
نگاهی به اطراف انداختم که با دیدن مصطفی و مرتضی که بالای سرم ایستاده بودند
سریع بلند شدم_آ ..سلام
مصطفی عقب گرد کرد_بیا بریم میرسونیمت..نگی بی معرفت بودن
به سمت ماشینش رفت
هاج و واج نگاهشون میکردمکه مرتضی لبخندی زد_بفرمایید..
لب زدم_اخ قربون متانتت..
باهاش هم قدم شدم..
به محض رسیدن به خونه
بدون اینکه منتظر پسرا بشم
با دو به سمت واحد رفتم
با دیدن دوجفت کفش مردونه جلوی در اه ی کشیدم_اه دیر رسیدم..
مرتضی_مشکلی پیش اومده؟؟
به سمتشون چرخیدم
که نگاه مرتضی روی کفشا موند
مصطفی_انگاری مهمون دارید...اونم مهمونی که وقتی خونه نیستی میاد خونه
هول کردم _آ چیزه..
پوزخندی زد_مزاحم نمیشیم..
انگاری خیلی وقته منتظرن
و به سمت واحدخودشون رفتن
romangram.com | @romangram_com