#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_285




نگاه سریعی به مرتضی که می خواست در قابلمه رو برداره انداختم و بهانه رو پیدا کردم.

از جا پریدم:

- اونجوری نه...





با جیغ من مرتضی شوکه شده خشکش زد.

لیخند ملیحی زدم و به نرگس جون که با چشم های گرد نگاهم می کرد گفتم:

- آخه داشت بدون دستگیره در قابلمه رو برمی داشت...





مصطفی از پشتم رد شد:

- دایه مهربان تر از مادر کی بودی تو؟

چشم غره ای بهش رفتم و لبخندی تحویل مرتضی که دوباره قرمز شده بود دادم.





نرگس جون رو بهش گفت:

- حواست کجاست مادر؟مواظب باش





مرتضی زیر چشمی نگاهم کرد که ابروم بالا پرید.

لبخند بدجنسی روی لبم نشست که با دیدن نگاه خیره مصطفی خوردمش.





اون دوتا هم پشت میز نشستن و مرتضی دیس برنج رو وسط گذاشت.

با دیدن زرشک های براق و خرشرنگ به مرتضی خیره شدم:





- به به مشخصه که خیلی خوشمزه است.

مصطفی برای باز هزارم چشم غره رفت مرتضی زیر لب نوش جونی گفت.





اگه مصطفی می فهمید با اذیت کردن داداشش چقدر کیف می کنم کله ام رو می کند...

برعکس خودش که ادم میترسید باهاش صحبت کنه





سریع برای خودم غذا ریختم.

کاش می شد برای نیلو هم غذا می بردم...

حتما هیچی توی خونه نبود تا بخوره

بی صدا مشغول خوردن بودم که مصطفی پوزخندی زد.

سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.

اونقدر آروم پوزخند زده بود که یه لحظه فکر کردم توهم زدم.





سمت راستم نشسته بود و نرگس جون رو به روش بود.

مرتضی جلوی من نشسته بود و سر به زیر و خیلی آروم و با حوصله غذا می خورد.





به نظر می رسید حواسش فقط به غذا خوردنشه.

وقتی دیدم انگار کسی چیزی نشنیده دوباره مشغول شدم که مصطفی آروم گفت:





- دهنت پر شد دیگه اذیتش نمی کنی...





با چشم های گرد شده نگاهش کردم که با ابرو به مرتضی اشاره کرد.





متعجب قاشق چنگالم رو پایین گذاشتم و اومدم چیزی بگم که گفت:

- مرتضی داداش خیلی خوشمزه شده.





مرتضی سرش رو بلند کرد و لبخندی بهش زد:

- نوش جونت.

مصطفی بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

- معلومه نیلو خانوم هم خیلی خوشش اومده. آخه بشقابش خالی شده.





چشمهام رو گرد کردم که نرگس جون گفت:

- اره مادر؟ می دونستم از دستپختش خوشت میاد.

همه دستپخت مرتضی رو قبول دارن.





به مرتضی که مثل بز نگاهم می کرد نگاهی انداختم و تو جام جابه جا شدم:

- بله خوشمزه است دستش درد نکنه.





انگار می خوان پسرشونو غالب کنن.

خنده ام گرفته بود ولی چیزی نگفتم.





مصطفی هم دیگه چیزی نگفت و توی سکوت غذامون رو تموم کردیم.





می خواستم توی شستن ظرف ها کمک کنم که مصطفی با نیشخندی گفت:

- ماشین ظرف شویی هست فکر نکنم کمک بخواد.





اشاره اش رو دنبال کردم و با دیدن ماشین ظرف شویی

شونه ای بالا انداختم:

- باشه

رو به نرگس جون گفتم:

-مرسی نرگس جون...





با شیطنت به مرتضی نگاه کردم:

- آقا مرتضی ممنون ازت خیلی خوشمزه بود

خوشبحال خانوم آیندتون

با حرفم مرتضی لب گزید و سریع سرخ شد





ریز خندیدم

romangram.com | @romangram_com