#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_207
ملاقه رو محکم روی میز چوبی کوبیدم
که صدای بلندی ایجاد کرد
بلافاصله در اتاق بهم کوبیده شد
و صدای مرد بلند شد_کسی اونجاس؟؟
خودم پشت مبل کشیدم
و یواشکی نگاهی به موقعیت مرد انداختم
با دیدن هیکل قوی و مردونش
آب دهنم قورت دادم
لباسش سر تا پا مشکی بود
و صورت پر از ریش
شبیه بچه بسیجیا بود بیشتر تا دزد یا خلافکار
خدایا من حریف این غول بیابونی نمیشدم...
هیکل درشتش خیلی خوف برانگیز بود
مرد به سمت آشپزخونه رفت
باید از پشت سر بهش حمله میکردم
نفس عمیقی کشیدم و
زیر لب شمردم
1
2
3
داد زدم_حملههههه
مرد با تعجب به سمتم چرخید
که توی حرکت با تمام قدرت ملاقه رو توی سرش کوبیدم
همینجور هاج و واج سرجاش خشکش زده بود
قدمی عقب رفتم
فکر میکردم ملاقه انقد قوی باشه که مثل فیلما بی هوشش کنه...
ولی انگاری فکرم درست از آب در نیومده بود
اخمی کرد_تو کی هستی؟؟
عقب عقب رفتم
که یهو به سمتم حمله ور شد
تیز به سمت پله ها دویدم
و داد زدم_کمک این میخواد منو بخوووره
دستگیره در اتاق گرفتم
که مرد از پله ها بالا اومد
داد زد_میکشمت دزد کوچولو..
یهو در اتاق باز شد
گلدون بزرگی روی سر مرد خراب شد
مرد لحظه آخر نگاهی به من و نگاهی به نیلا که کنار در ایستاده بود انداخت
و نقش زمین شد
نفس راحتی کشیدم_قربون دستت ...نزدیک بود منو بکشه ها
نیلا _بدو باید ببندیمشون به تخت تا به هوش نیومدن
به سمت اتاق برگشت
پشت سرش وارد اتاق شدم
که با دیدن پسر ریز و میزه ای که به صندلی بسته شده بود اخم کردم_نامرد کوچیکشو برداشتی واس خودت این غول بیابونی فرستادی واسه من؟؟
نیلا طنابی رو توی بغلم انداخت_فعلا که هردوش رو خودم ناکار کردم...
با کمک نیلا مرد به سختی روی زمین کشیدیم و به تخت بستیم
کمرم صاف کردم_خدایی چقد سنگین بود..
نیلا_ آره ولی بجاش اون یکی خیلی سبک بود ..
شال رو از صورتم باز کردم لبخندی زدم_تبریک میگم قربان ماموریت با افتخار به پایان رسید
نیلا _ ممنونم سرباز
اخم کردم_ بیشعور سرباز عمته..
romangram.com | @romangram_com