#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_194


کلافه تقه ای به در زدم و در باز کردم

_سلام...

همشون سرشون توی پرونده ای فرو کرده بودند که به محض ورود من رادمهر پرونده رو بست و بهم اشاره کرد_سینی بذار اینجا ،برو





سری تکون دادم

و سینی روی میز گذاشتم

سنگینی نگاهی باعث شد سرم بلند کنم

و مردی کاملا بور با چشمای آبی روشن زل زده بود به من

حتی مژه هاش هم به سفیدی میزد





نگاهش خیلی عجیب بود...





با صدای رادمهر جا خوردم و سریع صاف ایستادم_معطل چی هستی؟؟





لبخند مصنوعی زدم_ببخشید آقا..





با دو از سالن بیرون اومدم و پشت در نفسم به شدت بیرون دادم





ضربان قلبم به شکل عجیبی اوج گرفته بود





هنوز پشت در بودم که صداشون خیلی ضعیف شنیدم_پس همشون توی زیر زمین پشت خونه هستن؟؟





رادمهر_آره ...مواد تزریق شده بهشون و امروز روز آخره....تا شب بچه ها رو میفرستم برای کارهای نهایی





و قهقه ای زد_و برداشت محصول شیرینشون....

مرد_خووبه فردا ساعت ۲ بچه ها رو میفرستم زیر پل همیشگی برای تحویلشون....





حرفاشون خیلی عجیب بود منظورش از محصول شیرین چی بود،؟!





زیر پل همیشگی کجا بود؟؟





با دیدن که تو سر در آشپزخونه ایستاده بود

سریع به سمتش رفتم





خاله_چقد معطل کردی دخترم...





_ببخشید...





ظرف میوه برداشت

_کمک کن میز پذیرایی رو بچینیم





سرم تند تند تکون دادم_چشم

و دنبالش به راه افتادم





تمام میز پر شده بود از میوه و ژله و دسر و شیرینی های رنگارنگ





واقعا برای دو نفر انقد تدارکات خیلی خیلی زیاد بود....





بعد از چیدن میز خاله به خونه مادر رادمهر برگشت

تنهای

توی آشپزخونه نشستم و فکرم دوباره به سمت محصول عجیبی که رادمهر ازش حرف میزد پر کشید





باید میفهمیدم چیه؟؟

از روی صندلی بلند شدم و بی صدا از خونه خارج شدم

نمیدونستم دقیقا از چه زیر زمینی حرف میزنه

ولی هرچی بود پشت خونه پنهان شده بود





پاورچین پاورچین ساختمان رو دور زدم





نگاهی به اطراف انداختم

اینجا هیچ خبری از ساختمان دیگه ای یا چیزی شبیه زیر زمین و انباری نبود..

دستم زیر چونه ام گذاشتم و با چشمای ریز شده اطراف میپاییدم





دنبال خونه یا کلبه ای کوچیک میگشتم که بشه اسمش رو گذاشت ورودی زیر زمین





ولی هیچی پیدا نکردم





نا امیدانه به سمت خونه به راه افتادم

که با شنیدن صدای عجیبی زیر پام مکث کردم





مثل برخورد به یه در چوبی بود

پام رو بلند کردم و دوباره روی زمین گذاشتم

انگار کف زمین خالی بود





سریع روی زمین نشستم و

romangram.com | @romangram_com