#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_193
تاکسی گرفتم
و بعد از نیم ساعت جلوی خونه رادمهر توقف کرد
کرایه حساب کردم و پیاده شدم
نگاهی به خونه انداختم
اصلا دلم نمیخواست پا توی این خونه بذارم ولی حیف مجبور بودم...
زنگ در زدم
که در با صدای تیک باز شد
وارد حیاط شدم
به سمت خونه رفتم
که با دیدن خاله لبخندی روی لبم نشست و حس بد چند دقیقه پیشم از بین رفت
به سمتم اومد_سلام دخترم...
دستش رو به گرمی فشردم_ سلام خسته نباشید
دستم کشید و به داخل خونه برد_درمونده نباشی عزیزم...
بیا بریم آشپزخونه کلی کار داریم
وارد آشپزخونه شدیم که با دیدن میز پر از خوراکی و میوه خشکم زد_اینجا چه خبره؟؟
خندید_اقا مهمون دارن..
اهانی گفتم_تعدادشون حتما خیلی زیاده که انقدر تدارک دیدین
خاله_نه دخترم اتفاقا دو نفر بیشتر نیستن..
متعجب گفتم_واسه دونفر انقد میوه و شیرینی؟؟؟
سلفونی روی ظرف پر از نون خامه ای کشید_آقا دوست ندارن میز خالی باشه...
همیشه برای مهموناشون سنگ تموم میذارن
زیر لب غریدم_مرتیکه بگو نمیدونه چجوری پولاشو خرج کنه...
خاله که انگار حرفم شنیده بود خندید_یه جورایی
خجالت زده سرم پایین انداختم
که کیف از دستم گرفت و روی صندلی گذاشت_ کارگرا یه جعبه پرتقال تو انباری گذاشتن
برو بیارش بچینیمشون توی ظرف
_باشه
به سمت انبار رفتم
معلوم بود مهموناش خیلی افراد مهمی هستن که انقد ولخرجی کرده...
جعبه رو از داخل انبار برداشتم
به سمت در میر فتم
که با شنیدن صدای مردونه ای گوش هام تیز شد....
_رادمهرجان بارها کاملا رسیده و وقت برداشته
رادمهر_من عاشق برداشت محصولم...
مرد ناشناس خندید_منم عاشق معامله با تو و خرید ازت هستم
چون همیشه بهترینا دست تو هست....
واضح نمیفهمیدم درمورد چی حرف میزنن...
صداشون کم کم دور تر و ضعیف تر شد
باید ازش سر دربیارم
برای همین اینجا بودم...
جعبه رو بلند کردم و ا انباری خارج شدم که...
به سمت آشپزخونه رفتم
خاله با دیدنملبخندی زد_خسته نباشی
بذاری روی میز...
جعبه روی میز گذاشتم که سینی چای به سمتم گرفت_اینو ببر برای مهمونای آقا تا میز رو بچینم...
بی حرف سینی گرفتم و به سمت سالن پذیرایی رفتم
با قدم های آهسته به پشت در رسیدم
صدای ازشون نمیومد...
romangram.com | @romangram_com