#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_192


حس بدی داشتم





نیلو _چیزی فهمیدی یا آرین چیزی گفته که من نمیدونم؟؟!





هل کرده خندید_ن بابا چه چیزی!؟ اون ب کسی چیزی میگه اخه؟؟!





شونه هام بالا انداختم_ راست میگی...

راستی به آرین گفتی دیگه نمیریم خونه رادمهر؟؟





از حرفم جا خورد

و نگاه دقیقی به چهره ام انداخت_نه

میگم بعدا بهش...





روی تخت دراز کشیدم_خوبه...چون من هیچ دوست ندارم یه بار دیگه اون مرتیکه ببینم





چشمام بستم _من یه چرت کوچولو بزنم..





صدای از نیلو بلند نشد

شاید من زیادی داشتم حساس میشدم

ما که دیگه قرار نبود با رادمهر درتماس باشیم

پس هرغلطی میکرد به ما مربوط نبود





سعی کردم ذهنم خالی کنم تا بتونم بخوابم ولی فکرم پیش اون دخترا بود که معلوم نبود چه سرنوشتی داشتن .....





*نیلو*دو روز بعد

امروز باید میرفتم خونه رادمهر ولی اول باید نیلا رو میپیچوندم...





دلم نمیخواست دنبالم بیاد و به درد سر بیافته...تمام این مدت از جواب بهش طفره میرفتم تا از قضیه برگشتن به خونه رادمهر چیزی نفهمه

خدارو شکر تمام مدت ذهنش پی اون پرونده دخترا بود





کنارش روی تخت نشستم

غرق خواب بود

آروم تکونش دادم

_نیلا هوی نیلا





هوم کشداری گفت





آروم گفتم_من میخوام برم بیرون به دوری بزنم

در اتاق قفل میکنم کسی نیاد داخل





انقد خوابالود بود که بعید میدونستم حرفام فهمیده باشه

و فقط سرش تکون داد





خوشحال

از روی تخت بلند شدم و بعد برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم

و در قفل کردم





نفس عمیقی کشیدم

اولین بار بود که بدون نیلا خونه کسی میرفتم که مثل یک گرگ گرسنه در کمین غذا بود..





به سمت در رفتم که با صدای آرین جا خوردم_میری خونه رادمهر؟؟!





عقب گرد کردم و نگاهی به تیپ شیک و مجلسیش انداختم معلوم بود جلسه یا قرار کاری مهمی داره که اینجوری

خودشو اتو کرده





و سری تکون دادم_آره

قدمی به سمتم برداشت و...

و جلوی پام ایستاد_مراقب خودت باش...





مکثی کرد_اون گوشی وامونده رو هم

بذار تو گوشت تا اگه مشکلی پیش اومد سریع خودم بهت برسونم





سری تکون دادم_باشه..

کفشام از جا کفشی برداشتم...

و پوشیدم





با صدای آرین دوباره به عقب برگشتم_نمیتونم برسونمت ممکنه رادمهر حساس بشه وگرنه خودم با ماشین میرسوندمت





سرم تکون دادم_مشکلی ندارم خودم میرم..خداحافظ





از خونه بیرون زدم





دل شوره عجیبی داشتم

حس میکردم خونه رادمهر با چیز خووبی رو به رو نمیشم...





و نبودن نیلا هم این حس رو تشدید میکرد

romangram.com | @romangram_com