#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_191
چهره معصوم دختر اولین چیزی بود که توجمو جلب کرد
چشمای سبز روشن با نگاهی پر از غم
نگاهم به سمت پایین برگه رفت
ادرس جای نوشته شده بود که دختر اخرین بار دیده شده
تقریبا نزدیک خونه رادمهر بود
یعنی رادمهر دخترا رو میدزید؟؟
با صدای عصبی آرین ترسیده دستم روی قلبم گذاشتم
_بهت یاد ندادن تو کار دیگران فضولی نکنی؟؟؟
لبخند مسخره ای زدم_آ اومدم بگم چای نمیخوری برات بیارم...یهو نمیدونم چی شد
حواسم رفت پی پرونده ها
سریع کنارش نشستم _پرونده دخترای فراریه؟؟؟
اخمی کرد_برو چایی بیار
مکثی کردم
که اخمش غلیظ تر شد
با لب و لوچه آویزون از روی مبل بلند شدم
و به سمت آشپزخونه رفتم
فکرم شدیدا پیش اون پرونده بود...
چای توی استکان ریختم
سینی برداشتم
دوباره به سمت آرین رفتم
کنارش نشستم
باید هرجور شده بود از قضیه پرونده سر درمیاوردم
لبخندی زدم_خب حالا بگو..
نگاه کوتاهی بهم انداخت_فعلا زمانش نیست
بعد از آوردن اطلاعات اون محموله بهت میگم...
متعجب پرسیدم_کدوم محموله؟؟
بی توجه به حرف من پرونده رو بست
به سمت اتاقش به راه افتاد_با اینکارا نمیتونی درمورد محموله اطلاعاتی به دست بیاری
حواست جمع کن ماموریت درست انجام بدی
چون همه چیز بستگی به زمان اون محموله داره....
و به راهش ادامه داد
نمیفهمیدم چی میگه یا شاید میخواست گنگ بحرفه!!
بیخیال به اتاق برگشتم
نیلو روی تخت خوابیده بود
کنارش نشستم و بی هوا پرسیدم_قضیه محموله رو تو میدونی؟؟!
نیلو ترسیده سیخ نشست_چی؟؟کدوم محموله؟؟
چشمام ریز کردم_نیلو چیزی داری پنهون میکنی؟؟
حالت چهره اش عادی شد _نه چیو؟؟
به زمین زل زدم_دست آرین یه پرونده بود..
که داخلش کلی عکس از دخترای فراری و مشخصاتشون نوشته شده....
نیلو بهت زده پرسید_دختر؟؟
سرم تکون دادم_آره ولی هرچی پرسیدم آرین بهم جواب نداد گفت فقط باید زمان محموله رو بفهمه تا بتونه کاری انجام بده
نیلو اهانی گفت و به فکر فرو رفت
اخماش به شدت توی هم بود
romangram.com | @romangram_com