#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_195
با دست خاک و شاخه های روی زمین کنار زدم
با دیدن در کوچیک چوبی لبخندی روی لبم نشست
تند تند خاک هارو کنار زدم
ولی با دیدن قفل کنار در اه از نهادم بلند شد
_اه لعنتی حالا اینو چجوری بازش کنم...
سرم روی زمین گذاشتم
تا شاید صدای از داخل زیر زمین بشنوم
_کسی اونجاس؟؟
هیچ صدای نیومد...
ولی با شنیدن صدای خش خش پا کسی که به اونجا نزدیک میشد
مثل برق ازجام بلند شدم
و به سمت ساختمون دویدم
و قایم شدم
رادمهر همراه اون مرد کنار در ایستادن
و یکی از نگهبان ها در باز کرد
و وارد زیر زمین شد
رادمهر واون مرد هنوز همونجا ایستاده بودند
نگهبان بعد از چند دقیقه همراه دختری با رنگ و روی زرد و لاغر مردنی از زیر زمین خارج شد
تمام لباس دخترک از کمر به پایین پر از خون بود
حالت تهوع بدی بهم دست داد
به دیوار پشتی تکیه دادم و دستم روی دهنمگذاشتم
تمام محتوای معده ام نزدیک بود از دهنم بریزه بیرون
با صدای جیغ دختره سریع برگشتم
نگهبان موهای دخترک توی مشتش گرفته بود
و دختره روی زمین زانو زده بود و مرد غریبه جلوی پاش نشست و لباسش بالا زد...
دیگه توان نگاه کردن نداشتم
و سریع به سمت ساختمان اصلی دویدم
خودمتوی خونه پرت کردم
و قلبم هرآن نزدیک بود از دهنم بیاد بیرون
انقد محکم توی سینه ام میکوبید
که احساس میکردم صداش تو کل ساختمون پیچیده
سریع وارد آشپزخونه شدم
و گوشی مخفی روشن کردم
_آرین ،مهبد هستین؟؟
بلافاصله صدای آرین توی گوشم پیچید_آره چیزی شده؟؟چرا صدات میلرزه
آب دهنم قورت دادم_چیز مهمی نیست
آرین_تونستی جای محموله پیدا کنی؟؟
تند تند تمام چیز های که دیده بودم براش گفتم
با سکوت معنی دار آرین ترسم بیشتر شده بود
که لب زد_سعی کن آروم باشی...تظاهر کن هیچ اتفاقی نیافتاده...
عصبی غریدم _اما همین چند دقیقه پیش من...
آرین بین حرفم پرید_آرامش خودت حفظ کن نیلو..
بعد تموم شدن ساعت کاریت میام دنبالت باهم حرف میزنیم...
نفسم کلافه بیرون دادمکه..
که آرین گفت_مواظب خودت باش
با حرفش نفسم توی سینه حبس شد...
تماس قط شده بود
روی زمین ولو شدم و پاهام توی شکمم جمع کردم
هیچوقت فکر نمیکردم پسری برام مهم بشه..
همیشه فکر میکردم هیچ پسری ارزش عشق و تلف کردن وقت رو ندارن
اما با هربار دیدن آرین نظرم عوض میشه
romangram.com | @romangram_com