#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_230

- مرسی...شما هم همینطور...شما خوبین دکتر؟

- بردیا: ممنون....الان داشتم از آرتام حالتون و میپرسیدم.

- شما لطف دارین.

- آرتام: داشت ازم خواهش میکرد تا باهات حرف بزنم یه ذره تو دانشگاه براش تبلیغ کنی بلکه بخت اینم باز شه.

- پس خبر نداری که دکتر همینطوری کلی طرفدار داره...فقط باید یه ذره بیشتر به دور و برشون توجه کنن.

بردیا در حالی که به آرتام نگاه میکرد، با ابرو اشاره ایی به من کرد و گفت:

- تحویل بگیر رفیق... من کلی خواستگار دارم. از بس زیادن پشت درمون صندلی گذاشتم که یه وقت نتونن بیان تو.

و باز همون لبخند بامزه ش که خط های گوشه ی لبش و به نمایش میذاشت. آرتام گفت:

- اینا رو گفت دلت نشکنه دوست من.

- بردیا: آخرش معلوم میشه عزیزم.... خب من دیگه برم. راستش دو روزه که درست و حسابی نخوابیدم.

باهاش خداحافظی کردیم...سوییچ و گرفتم سمت آرتام و گفتم:

- ممنون...ببخشید که بخاطر من بدون ماشین اومدی. من که گفته بودم خودم میرم.

آرتام اخم بامزه ایی کرد و گفت:

- دیگه نشنوم.

در ماشین و برام باز کرد...وقتی سوار شد، پرسید:

- امشب میای خونمون؟

- نه ممنون...باید برم خونه.


romangram.com | @romangraam