#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_229
- نمیخوام شیرینی غافل گیر کردن و از خانوادش بگیرم...نمیدونی با چه هیجانی داشتن برنامه ریزی میکردن.
- مگه میخوان تولد بگیرن براش؟
- بله.
- ای جوون...من به شرطی کمکت میکنم که ما رو هم دعوت کنی.
- خیلی خب...جهنم و ضرر...تو هم دعوت.
- پس رو من حساب کن...به هیراد میگم ببینم اون چیزی میدونه...اگرم نه که یه کاری میکنیم بالاخره...
- هر کاری میکنی فقط زود باشه...چون زیاد وقت نداریم.
- باشه...تا فردا خبرشو بهت میدم.
- دستت درد نکنه.یه دونه ایی.... برات جبران می کنم.
- خیلی خب...زبون نریز. اگر میخوای جبران کنی قطع کن تا بقیه ی خواب عروسیمو ببینم....جای حساسش بودمااا.
- خواب بهتر نبود ببینی؟
- حرف نباشه...یادت نرفته که محتاج منی؟
- من چاکرتم هستم. برو بقیه ی خوابت و ببین. خداحافظ.
- خداحافظ دوستم.
چقدر خوبه که پری هست... خوبه که همه چیز و میدونه.... حالا که میدونم کمکم میکنه خیالم راحت تر شد... با یه نفس عمیق بوی عطر آرتام و که توی ماشین پر شده بود و فرستادم توی ریه هام...لبخندی زدم و راه افتادم.
وقتی رسیدم به آرتام sms دادم و بعد رفتم تو بخش و به کارام رسیدم.کارم تموم شده بود و منتظر آرتام بود. بالخره sms زد که برم پایین. وقتی رسیدم پایین دیدم همراه بردیا کنار ماشین وایستادن و مشغول حرف زدن هستن. با صدای سلامم حرفشون و قطع کردن. بردیا سری تکون داد و آرتام گفت:
- سلام خانوم دکتر...خسته نباشی.
romangram.com | @romangraam