#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_231

کل راه در مورد دوران دانشجوییش پرسیدم بلکه چیزی از بین حرفاش بدردم بخوره ولی هیچی به هیچی... از قیافه ی آرتامم معلوم بود که از این همه کنجکاوی من تعجب کرده... برای اینکه برداشت دیگه ایی نکنه بحث و عوض کردم تا سو تفاهمی پیش نیاد.

آخرای شیفتم بود داشتم با پری حرف میزدم(امروز کلا کاری تو بیمارستان نداشت ولی به خاطر کار هیراد اومد بیمارستان و هم اومده بود منو ببینه) که طنازو مهدیه رو دیدیم ، توی راهرو بلند بلند میخندیدن و سمت ما میومدن. توی دست طناز یه جعبه ی کادو بود یه جعبه ی صورتیه مربع. با خودم گفتم معلوم نیست باز دارن برای کی نقشه میکشن که انقدر شادن. ولی خوبیش این بود که دست از سر آرتام برداشته بودن. البته همه ی اینا یه حدس بود. طناز بهم چشم غره ای رفت و روشو کرد اونور. وقتی داشتن از کنار ما رد میشدن بلند گفت:

- مطمئنم خوشش میاد عزیزم.

طرف حرفش مهدیه بود ولی به من نگاه میکرد. منو پری به دیوار تکیه داده بودیم داشتیم نگاش میکردیم. وقتی دور شد پری چشم ازش برداشت و گفت:

- باز این داره یه کرمی میریزه ها.

لبخندی زدم و گفتم:

- فکر کنم یکیو پیدا کرده.

- نه بابا...کی میاد سراغ این؟

- اینقدر بدجنس نباش...

- بی خیال بابا. وقتمونو از سر راه نیاوردیم که برای اون احمق تلف کنیم. بگو ببینم چی میخوای براش بگیری؟؟؟

باز دلهره تمام وجودمو گرفت و گفتم:

- وای پری اینقدر بهش فکر کردم که شبا خواب بوتیک و ساعت فروشی و خرید کردن میبینم. گیج شدم.

- خب چرا از خودش نمیپرسی؟؟؟

- آخه دوست دارم خوشحالش کنم. میخوام از چیزی که بهش میدم راضی باشه.

پری با حالت خاصی نگاهم کرد...لبخند مرموزی زد و گفت:

- خب...دیگه چیا دوست داری؟؟؟

منظورشو فهمیدم...حتما فکر میکرد که بین منو اون خبریه. چشم غره ایی بهش رفتم و گفتم:


romangram.com | @romangraam