#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_222

- تو رو خدا زودتر برگرد. این پری که همه ش پیش شوهرشه. حداقل تو بیا تا از تنهایی در بیام.

پری اخم بامزه ایی کرد ولی قبل از اینکه بتونه جوابی بده، گفتم:

- خیلی خب..تو رو خدا کل کل نکنین.

صدای خانم دواچی که شیما رو صدا میکرد مانع از ادامه ی صحبتمون شد. بعد از رفتن شیما پری با صدای آرم تری پرسید:

- اوضاع با آرتام چطوره؟

- معمولی. مگه قرار چطور باشه؟

- منظورم اینه که علاقه ایی، نشونه ایی، حرف خاصی؟

- گمشو. پری تو که همه چی رو میدونی دیگه چرا اینو میگی؟

- یعنی یه اتفاق کوچولو هم نیفتاده؟

- نه. بیا بریم پیش بقیه.

پری دیگه چیزی نگفت ولی من داشتم به اتفاقایی که تو این مدت افتاده بود فکر میکردم. داشتم دنبال یه نشونه میگشتم ولی چرا؟ چرا برام مهم شده که بیشتر آرتام بشناسم؟ چرا دارم دنبال یه نشونه میگردم؟ سرمو تکون دادم تا دیگه بهش فکر نکنم و مشغول حرف زدن با پری شدم. ماجرای دیروزم براشون تعریف کردم و اونام مثل گلاره ذوق مرگ شدن. البته قول دادن که به کسی نگن چون زنده نمیذاشتمشون.

آرتام sms داد که برم پایین. از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم تو پارکینگ. به ماشینش تکیه داده بود و به یه کاغذ نگاه میکرد. با صدای سلام کردنم نگام کرد و لبخندی زد. چشماش قرمز بود و خستگی از قیافش معلوم بود. پرسیدم:

- خیلی خسته ایی؟

- دارم میمیرم...خیلی خوابم میاد. و بعد سوییچ و گرفت طرفم و گفت:

- میشه تو برونی؟

- یعنی تا خونمون من رانندگی کنم؟

- نخیر...یعنی امشب بیای خونه ی ما و تا اونجام شما برونی.


romangram.com | @romangraam