#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_223
- ولی من نمیتونم اونجا بمونم. سری قبل که دیدی چه بلایی سر کمرت اومد.
- من مشکلی با روی زمین خوابیدن ندارم. اگر نیای ممکنه تصادف کنما.
یه ذره نگاش کردم. واقعا خوابش میومد.
- به رانندگیه من اعتباری نیست، میزنم داغونش میکنما.
- فدای سرت. میشینی؟
هیچ وقت دوست نداشتم ماشین کسی رو غیر از خودم سوار شم چون حادثه خبر نمیکنه ولی گذشتن از همچین عروسکی....تازه من که یه بار اونجا خوابیدم. لبخندی زدم و سوییچ و گرفتم. دکمه ی استارت و زدم و راه افتادم. آرتام ساکت بود نیم نگاهی بهش انداختم که دیدم سعی میکنه چشماشو باز نگه داره. لبخندی زدم و گفتم:
- پس بخاطر اینکه راننده میخواستی گفتی من بمونم.
نگاه دلخوری بهم انداخت و گفت:
- دستت درد نکنه.
- شوخی کردم. تا برسیم بگیر بخواب. رسیدیم بیدارت میکنم.
از خدا خواسته قبول کرد ولی قبلش ضبط و روشن کرد و گفت:
- پس تو هم آهنگ گوش کن تا حوصله ت سر نره.
سوشو تکیه داد به صندلی و چشماش و بست. صدای آهنگ که نوای ملایم پیانو بود و کم کردم تا راحت بخوابه. تمام راه داشتم به آرامشی که کنار آرتام پیدا میکردم فکر میکردم. چند باری که پشت چراغ قرمز مونده بودیم نگاهش کردم. بر خلاف قیافه و نگاه های شیطونش، تو خواب خیلی معصوم میشد. شک ندارم که هر دختری که باهاش باشه رو خوشبخت میکنه. ای کاش هیچ وقت کاوه ایی وجود نداشت و ما با علاقه اینطور کنار هم نشسته بودیم. انقدر تو افکارم غرق شده بودم که متوجه سبز شدن چراغ نشدم و با تک بوق ماشین پشتیم به خودم اومدم و حرکت کردم.
رسیدیم دم در. دلم نیومد بوق بزنم. از ماشین پیاده شدم و زنگ و زدم و منتظر موندم تا فریبرز بیاد و در و باز کنه. بخاطر آرتام ماشین و تا نزدیکی ورودی ساختمون بردم. هرچند اینطوری برای خودمم بهتر بود. تکون آرومی به شونه ش دادم که چشماشو باز کرد و با دیدن خونه گفت:
- چه زود رسیدیم.
- معلومه خیلی خوابت میومد.
لبخندی زد و رفتیم تو . با بابا بیژن حال و احوال کردم. بخاطر آرتام میز شام و زودتر چیدن و آرتامم به احترام بقیه تا آخر نشست ولی از قیافش معلوم بود خوابش میاد...حتی چند باری که بهش گفتم بره بخوابه مخالفت کرد. اما زودتر از همه رفت تا بخوابه. من و بابا بیژنم یه ساعتی کنار هم نشستیم و صحبت کردیم. وقتی رفتم تو اتاق آرتام دیدم که مثل اونشب روی زمین خوابیده بود. یه ذره نگاهش کردم و لبخند ناخواسته ایی روی لبام نشست. تازه یادم اومد که من فردا دانشگاه دارم. چون کلاسم دیرتر شروع میشد، یه قلم و کاغذ برداشتم و براش نوشتم که صبح بره بیمارستان و من خودم میرم دانشگاه. کاغذ و گذاشتم بالا سرش. ولی همچنان کنارش نشسته بودم و نگاهش میکردم. نمی دونم امشب چه مرگم شده. خیلی جلوی خودم و گرفتم تا دستمو بین موهای قهوه اییه خوشحالتش نکنم. از جام بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم ولی تا نزدیکای صبح بیدار بودم....
romangram.com | @romangraam