#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_220
- باز شیطون شدی؟ گفتم که کارم تموم شه خودم میرسونمت. من باید برم. فعلا.
نذاشت مخالفتی کنم و گوشی قطع کرد. با تعجب یه نگاهی به گوشی کرد. جدیدا خیلی امر و نهی میکردا.خوبیش این بود که پری و شیما رو میدیدم... شونه ایی بالا انداختم و رفتم پیش بچه ها. دو ساعتی گذشت که بالاخره سر و کله ی پری و شیما پیدا شد. پری که از دیدن من تعجب کرده بود جیغ آرومی کشید و اومد بغلم کرد. بعدم نوبت شیما بود. وقتی از بغل شیما بیرون امدم گفتم:
- نمیدونستم انقدر دوسم دارین.
- شیما: از بس بی معرفتی...از وقتی نامزد کردی رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی...
- پری: از بس که شوهر ندیده س.
- شیما: خوبه خودتم دست کمی ازش نداری... باز این شیفتشو عوض کرده که زیاد نمیبینمش تو چی؟
و رو به من ادامه داد:
- باورت میشه من اصلا شبا اینو پیدا نمیکنم؟ همه ش ور دل جناب گوهریه.
پری دستی به کمر زد و گفت:
- خب باید در مورد آینده صحبت کنیم؟ من که جای دیگه ایی نمی بینمش.
-شیما: والا اگر بحث ازدواج و بچه و آیندشون و دوران پیری هم که بود تا الان تموم شده بود.
پری قری به سر و گردنش داد و گفت:
- چیه ؟ حسودیت میشه تنهایی؟
- من؟ عمرا.
با لبخند داشتم به بحثشون گوش میدادم. پری نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چیه خنده داره؟ من هیچی حالیم نیست...هر چی زودتر شیفتتو عوض میکنی وگرنه ما دیگه باهات کاری نداریم.
شیما معترض گفت:
romangram.com | @romangraam