#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_207
آقا بیژن شونه ایی بالا انداخت و گفت:
- چیه پسر جان.... فقط دارم نظرشو میپرسم. همین.
آرتام کلافه چند باری سرشو تکون داد و بدون هیچ حرفی به صفحه ی تلویزیون خیره شد. گفتم:
- بهش فکر نمیکنم چون بنظرم اینجا استادای خیلی خوبی داره و بغیر از اون نمیتونم پدر و مادرمو تنها بذارم.
آقا بیژن در حالی که به آرتام نگاه میکرد گفت:
- خوبه که به فکر پدر و مادرتی...
- بابا
آقا بیژن از جاش بلند شد و گفت:
- با اجازت دخترم من میرم بخوابم. با اینکه یه روز کامل خوابیدم ولی بدنم هنوز عادت نکرده.
- راحت باشین. شب خوش
شب بخیری گفت و رفت سمت پله ها...نگاهی به آرتام کردم که هنوزم با اخم به تلویزیون زل زده بود.
-آرتام.
نگام کرد ولی چیزی نگفت... ناراحت بود. رفت کنارش نشستم ...دوست نداشتم ناراحت ببینمش. ناخودآگاه دستمو گذاشتم روی بازوب عضلانیش و نوازشش کردم. به حرف اومد و گفت:
- وقتی اینطوری حرف میزنه از دست خودم عصبانی میشم.
- ناراحت نباش....
نگاهی به دستم که هنوز روی بازوش درحال حرکت بود کرد و بعد از چند لحظه سرشو بالا آورد و زل زد توی چشمام...یه جور خاصی نگاهم میکرد... این نگاهو دوست داشتم ولی با خجالت دستمو برداشتم و رومو کردم یه طرف دیگه....هنوز سنگینی نگاهشو حس میکردم....حالا این وسط فلبمم بازیش گرفته بود و تند تند میزد. ...سریع از جام بلند شدم...نباید اینجا میموندم. آب دهنم و به زور قورت دادم و بدون نگاه کردن بهش گفتم:
- خب من دیگه برم.
romangram.com | @romangraam