#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_208
جوابی نشنیدم...مجبور شدم نگاهش کنم که دیدم دستاشو روی سینه قلاب کرده و با لبخند با نمکی نگاهم میکنه. بعد از چند ثانیه گفت:
- کجا؟ مگه من میذارم؟
با تعجب نگاش کردم و با صدای آرومی گفتم:
- من باید برم خونه. توقع نداری که اینجا بمونم.
جوابمو نداد و از جاش بلند شد. دستمو گرفت و منو دنبال خودش برد سمت پله ها. منو برد طرف اتاقش...قبل از اینکه بریم تو یه لحظه دستمو کشیدم که وایستاد...برگشت و گفت:
- بیا دختر...قول میدم امشب نخورمت.
- من نمی تونم اینجا بمونم.
یکی از ابروهاشو بالا انداخت و پرسید:
- چرا؟
- من نمیتونم اینجا بخوابم.
در و باز کرد و دستشو گذاشت پشتم و آرم هولم داد تو اتاق...وقتی دید با تعجب نگاش میکنم لبخندی زد و گفت:
- اونطوری نکن چشماتو...الان دیر وفته نمتونم بذارم تنها بری...خودمم خستم پس لجبازی نکن. تو رو تخت بخواب منم رو زمین.
- مگه بار اولمه که این موقع میرم خونه؟
- بحث نکن. برو بخواب.
یه ذره نگاهش کردم که دیدم شوخی نمیکنه...رفت و از تو کمد برای خودش پتو آمورد و انداخت روی زمین. بدون توجه به من که هنوز وایستاده بودم گرفت خوابید...از کارش خندم گرفت، گفتم:
-کمرت درد میگیره.
چشماشو یه ذره باز کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam