#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_206

- فکر میکردم با یه آدم فوق العاده جدی و شایدم یه ذره عصبی طرفم....ولی خیلی مهربونه و البته شیطون

بلند خندید و گفت:

- هنوز مونده تا بشناسیش...

صدای سپیده خانم مانع از ادامه بحثمون شد:

- آقا آرتام...عروس خانم بفرمایید شام حاضره.

بدون هیچ حرفی از جامون بلند شدیم و رفتیم سمت میز....با دیدن همه ی کارکنای خونه که دور میز نشسته بودن حس خوبی بهم دست داد...همیشه شلوغی و دور هم بودن و دوست داشتم...از قیافه ی آرتام هم معلوم بود که خیلی خوشحاله.

آرتا صندلی رو برام کشید عقب تا بشینم....یه جنتلمن واقعی بود....شام خوردن با شوخی های آرتام و آقا بیژن صفای خاصی داشت...یه جمع دوستانه...جای مامان و بابام خیلی خالی بود....همه در حال بگو و بخند بودن ولی چیزی که در این بین برام جالب بود نگاه های گاه و بیگاه فریبا به آرتام بود....میتونم قسم بخورم که نگاهش فقط یه نگاه معمولی نبود...

بعد از شام باز دوباره جمعمون سه نفره شد. آقا بیژن بدون مقدمه پرسید:

- دانشگاه میری؟

- بله.

- استاداتون خوبن؟

نگاه متعجبی به آرتام که با قیافه ایی کلافه به باباش نگاه میکرد انداختم و گفتم:

- بله...بیشترشون خوبن.

آقا بیژن چند باری سرشو تکون داد...خیاری برداشت و همینطور که پوست میکند، ادامه داد:

- تا حالا به درس خوندن تو خارج از کشور فکر کردی؟

قبل از من آرتام با لحنی کلافه گفت:

- بابا...


romangram.com | @romangraam