#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_205
آقا بیژن به جفتمون نگاه کردو گفت: دقیقا کجا؟
من گفتم:
شهربازی بود...من دقیق یادمه.
آرتام - نه بابا...من مطمئنم که باغ وحش بود.
-نه اون شهربازی که من میگم توش باغ وحشم داره ولی توی محوطه ی بازیش بود... همون روزم بود که بهم.... بهم پیشنهاد ازدواج دادی.
-نه...میگم باغ وحش بود. من بهتر یادمه چون من بودم که پیشنهاد ازدواج رو دادم.
منو آرتام که انگار واقعا باغ وحش یا شهر بازی در کار باشه با هم بحث میکردیم. صدای بی بی رو شنیدم که آقا بیژن و صدا میکرد. آقا بیژنم همونطور که از روی مبل بلند میشد گفت:
- هر موقع تکلیفتون روشن شد کجا رفته بودین حتما خبرم کنین.
و رفت...
منو آرتامم بعد از اینکه از رفتنش مطمئن شدیم با هم آروم زدیم زیر خنده...
آرتام اومد کنارم نشست و آروم گفت:
- فکر کنم خراب کردیم
- فکر نکن...مطمئن باش.
- الان که نمیشه ولی تو یه فرصت مناسب باید با هم در مورد خودمون و علایقمون حرف بزنیم. نباید بیشتر از این جلوی بابا خرابکاری کنیم.
با یاد آوری باباش لبخندی زدم و گفتم:
- بابات اصلا اونطوری که تصور می کردم نیست.
- مگه چطوری در موردش فکر می کردی؟
romangram.com | @romangraam