#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_202

باباش با شوخی چشم غره ای رفت و همونطور که منو سمت مبل میبرد گفت:

- تو هیچوقت چشم دیدن خوشبختیه منو نداشتی.

و با هم خندیدن. از اینجور حرف زدنشون معلوم بود با هم رابطه ی صمیمی داشتن. با هم روی مبل نشستیم. همونطور که با یه لبخند مهربون به صورتم نگاه میکرد گفت:

- تو خیلی زیبایی... به آرتام تبریک میگم.

و رو به آرتام گفت:

-آفرین...ثابت کردی پسر خودمی.

از این همه تعریف نمیدونستم باید تشکر کنم با اینکه یا خجالت بکشم. آقا بیژن(پدر آرتام) که دید حرفی نمیزنم نفس عمیقی کشید و گفت:

- دوست ندارم معذب باشی. منم مثل پدرت.

لبخندی زدم و گفتم:

- اون که البته...باور کنین من راحتم.

-آرتام میگه تو یه بیمارستان کار میکنین. از محیط اونجا راضی هستی؟

- بیمارستان خوبیه.

با لبخند جوابم و داد و رو به آرتام گفت:

- ببینم بقیه ی پرسونل اونجا مثل آناهید جان هستن؟

آرتام نگاه بامزه ایی به باباش انداخت و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد. آقا بیژن لبخندی زد و گفت:

-خوبه. باید یه سر بیام محل کارت.

نگاهی گنگم و به آرتام دوختم که شونه ایی برام بالا انداخت. فریبا با یه سینی چایی اومد تو و به همه تعارف کرد. وقتی رفت آقا بیژن پرسید:


romangram.com | @romangraam