#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_203

-خب...نمیخواین داستان آشناییتون و برام بگین؟ من خیلی مشتاقم که بدونم.

منو آرتام با هم هول کردیم. نمیدونستیم باید چی بگیم. فکر اینجارو نکرده بودیم. یعنی وقت نکردیم تا حرفامون رو یکی کنیم که اینطوری ضایع نشیم. آر تام نگاهی بهم کرد و با تته پته گفت:

- اوووم....خب...ما...از کجا بگم؟ از کجا بود آناهید؟

منم که نمیدونستم چی بگم حالم از اون بد تر بود. برای همین گفتم:

- راستش...دقیق یادم نیست. ما خیلی با هم بودیم. یعنی خیلی با هم بودیم.

آقا بیژن که از کارای ما تعجب کرده بود گفت:

-خب.... خیلی با هم بودین ... بقیه اش چی؟؟ فقط خیلی با هم بودین؟؟؟

آرتام گفت:

آخه...میدونی چیه پدر... دقیق یادم نیست...

باباش رو به آرتام گفت:

-اینقدر میگفتی دوسش دارم....عاشقشم همین بود؟؟؟ مگه میشه آدم عاشق باشه و لحظه ی شروع عشقشو ندونه. من هنوزم هر لحظه بودن با مادرتو یادمه. تو چطور یادت نیست؟؟؟

داشتم فکر میکردم چی بگم که یه لحظه یاد اولین ملاقات خودمو آرتام شدم. ترجیح دادم واقعیت و بگم که خرابتر نشه، بلند گفتم:

-آها... آرتام یادته؟ پشت میز بودم و داشتم از تو بد میگفتم که فهمیدم تو همون دکتر مهرزادی؟؟؟

آرتام کمی مکث کرد و بعد چند ثانیه که انگار از نگاهم منظورم و فهمید پقی زد زیر خنده و گفت:

_آره... یادم اومد... یادته از اونروز تا دو هفته جلوی من آفتابی نشدی.

آقا بیژن گفت:

- خب...مثل اینکه داره یادتون میاد. برای منم دقیق تعریف کنین ببینم قضیه چیه؟؟؟


romangram.com | @romangraam