#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_201

صدای جیغ کشیدن گربه باعث شد جیغ خفیفی بکشم و محکم بازو های آرتامو بگیرم... آرتام که از کارم خنده اش گرفته بود همونطوری که بلند میخندید گفت:

- اینم سزای آدمی که دروغ میگه...

- ترسو خودتی

دیگه بحثو ادامه ندادم و حالت قهر مصنوعی به خودم گرفتم. بازو ی آرتامو رها کردم و به راهم ادامه دادم.آرتام با قدم های بلند نزدیکم اومد و گفت:

- خیلی خب حالا. اصلا شما دختر خاله ی پسر شجاع. خوبه؟

- باید فکرامو بکنم.

- باشه. پس بریم که بابام منتظره.

باشه ای گفتم و به راهمون ادامه دادیم. وقتی به در ورودی رسیدیم آرتام دستمو توی دستاش گرفت و گفت:

- این کارا واجبه.

منم بدون مخالفتی به اینکه دستمو گرفته رفتم توی خونه. وقتی توی خونه رو نگاه میکردم یادم میرفت که یه همچین حیاط خوف انگیزی داره. به هال که رسیدیم دیدم هیچکس نیست. با تعجب بهش نگاه کردم که دیدم اونم مثل من تعجب کرده. اومدم ازش سوال بپرسم که صدای منو متوقف کرد...

-به به...عروس خانوم.

آروم برگشتیم. با یه پیر مرد خوش تیپ مواجه شدم. با صدای آرومی سلام کردم. به سمتم اومدو همونطوری که بهم دست میداد با لحن صمیمی گفت:

- درود بر تو... حال شما؟

و صورتشو نزدیک کرد تا روبوسی کنیم. منم متقابلا باهاش روبوسی کردم. اصلا به آرتام شبیه نبود... قد کوتاه تری نسبت به آرتام داشت و کمی تپل بود. موهاش یه دست سفید بود و سبیل سفید بلندی که نظر همه رو جلب میکرد. قیافه ی مهربون و جذابی داشت ولی کمی شکسته بود...دستمو تو دستاش گرفته بود و گفت:

-باباجون تو چطور این دختر زیبا رو راصی کردی که باهات ازدواج کنه؟

-آرتام مثل همیشه لبخندی زد و گفت:

- اگه راز موفقیتمو بگم که از فردا نمیتونیم دخترارو از اینجا بیرون کنیم.


romangram.com | @romangraam